فیلم «اینجا باید همانجا باشد» محصول 2011، یک کمدی-درام جادهای و غریب ایتالیایی به زبان انگلیسی، به کارگردانی «پائولو سورنتینو» است. داستان فیلم This Must Be The Place 2011 روایت سفر سورئال «شاین» با بازی «شان پن»، یک ستاره بازنشسته و ثروتمند موسیقی راک گوتیک است. شاین که ظاهری شبیه به «رابرت اسمیت» (خواننده گروه د کیور) دارد، زندگی کسلکننده خود را در دوبلین میگذراند. او پس از مرگ پدرش در نیویورک، درمییابد که پدرش، یک بازمانده هولوکاست، در تمام زندگی خود به دنبال یک نگهبان سابق اردوگاه نازی بوده که او را تحقیر کرده است.
یک هدف جدید میتواند بهانهای باشد که شاین سفر عجیبی را در سراسر آمریکا آغاز کند تا انتقام پدرش را بگیرد. او در این مسیر، هویت و گذشتهٔ خود را نیز مورد بازبینی قرار میدهد. این فیلم در ژانر کمدی سیاه، در بخش مسابقه اصلی جشنوارهٔ فیلم کن حضور داشت و موفق به کسب جایزه «بهترین فیلمنامه» (Scamiciato Award) و همچنین جایزه Ecumenical Jury Prize در این جشنواره شد.
نقد و بررسی فیلم This Must Be The Place 2011
باید جایی باشد، به زیبایی حس رهاییبخش انتقام یا بخشش. جایی که آزادی در آن، معنای دیگری بیابد. باید جایی باشد که تمام گذشتگان و اسطورههای تاریخی، از بند اسارت آزاد شده و به گردونهٔ تناسخ پایان دهد. باید جایی باشد، شبیه به اتوپیای گمشده، شبیه به مدینهٔ فاضله. جایی که در آن آرمان و آرزوهای گمشده به حقیقت بپیوندد. دنیایی که در آن، آدمها بتوانند هر طور که میخواهند بپوشند؛ هر حرفی که میخواهند بزنند؛ ترانهای که دوست دارند بخوانند و هر طور که میخواهند زندگی کنند.

باید جایی باشد که رؤیا به رنگ خدا درآید. جایی که تمام چرخهٔ پوچ و باطل اشتباهات، با سفیدی برف پوشیده شود. در سکانسی از فیلم، عقوبت و سرنوشت به سراغ پیرمرد آمده است. پیرمردی که لختوعور، در میان انبوه سفیدی برفها گم میشود و به بیراهه میرود. اینجا همینجاست. جایی که هر گمشدهای پیدا میشود. اینجا همینجاست، جایی که باید باشد. سورنتینو در کنفرانس مطبوعاتی در جشنواره فیلم کن درباره این فیلم گفت:
این فیلم درباره این است که چقدر ساده و راحت میتوانیم تبدیل به یک فرد دیگر شویم. تغییر همیشه ممکن است، اما باید با گذشته خود روبرو شویم تا بتوانیم پیش برویم.
خلاصه داستان فیلم اینجا باید همانجا باشد
قصهٔ فیلم اینجا باید همانجا باشد (This Must Be The Place 2011) دربارهٔ یک خواننده و ستارهٔ روبه افول دنیای موسیقی راک به نام «شاین» (با بازی شان پن) است. نزدیکترین دوست او دختری نوجوان به نام «گات» (با بازیِ ایو هیوسان؛ دختر بونو، خوانندهٔ گروه «یوتو») است. شاین که دوران بازنشستگیاش از موسیقی را در کنار همسرِ آتشنشانِ خود میگذرانَد، ناگهان باخبر میشود پدرش که او را سالهاست ندیده، در بسترِ مرگ است.
وقتی به خانهٔ پدری برمیگردد، با خواندنِ خاطراتِ پدرش متوجه میشود که او شاین را خیلی دوست داشته . پدرش او میخواهد تا از نگهبانی در آشویتس که در سالهای جنگ جهانی دوم او را تحقیر و اذیت کرده، انتقام بگیرد. شاین پس از مرگ پدر، با کمک یک شکارچیِ نازیها (جاد هیرش) راهی سفر میشود. او میخواهد پیرمردِ آلمانی را که در «یوتا» پنهان شده است، پیدا کند.
پائولو سورنتینو آرمان خودش را برای بهتصویرکشیدن دنیایی ایدئال، در زندگی کاراکتر شاین تصویر میکند. خوانندهٔ راک که آهنگهایش موجب خودکشی یکدختر و یکپسر شده است. ازآنپس چیزی به نام عذاب وجدان، مانع ادامهٔ کار او میشود. شاین سردرگم است. مکرراً در فیلم این جمله را در پلانهای مختلف تأکید میکند.
یه چیزی اینجا اشکال داره، مطمئن نیستم چیه، ولی یه چیزی هست.

سفری برای کشف ماهیت
زندگی ما پر از اشکالاتی است که آنها را نادیده میگیریم. شاین در پی مرگ پدرش، بدون هیچ مسئولیتی دنبالهٔ راه او را میگیرد. او راههای زیادی را میتواند انتخاب کند. میتواند وصیت پدری که سالهاست از او و زندگیاش دور بوده را نادیده بگیرد و به زندگی روتین خود ادامه دهد؛ اما تصمیم میگیرد انتقام پدرش را از یک فرماندهٔ نازی در جنگ جهانی دوم بگیرد و در این میان درگیر سفری میشود. سفری که پیش از هر چیزی منجر به کشف ماهیت خودش میشود. شاین با عقدههایش میجنگد و سرانجام پیروز بیرون میآید.
یکی از مهمترین نکاتی که در نقد فیلم اینجا باید همینجا باشد (This Must Be The Place 2011) باید در نظر داشت، نگاه سورنتینو به زندگی است. سورنتینو واقعیت را کتمان نمیکند. او تماماً حقیقت را میپذیرد و همین پذیرش یکی از مهمترین نکات قابلتوجه در فیلم «اینجا باید همان جا باشد» است.
در نقد فیلم This Must Be The Place 2011 باید گفت که تمام تلاش سورنتینو در این فیلم، برای خلق داستانی است که در پی آن بتواند، مفاهیم بزرگی همچون عقده و انتقام و ترس و فرار را موردبررسی قرار دهد. شاید از همهٔ اینها مهمتر، مفهوم سرگشتگی و گمشدگی است. شاین دچار افسردگی شدیدی شده است. او با روزهای اوج خود که یک راک ستارهٔ سینما محبوب بوده است، فاصلهٔ زیادی دارد؛ اما این تصمیمی است که خودش گرفته و کسی مسبب اوضاع به هم ریختهٔ او نیست.
در واقع باید گفت که به زبانی ساده، سورنتینو تصویری از کارما به ما ارائه میدهد. هر عملی عکسالعملی را در پی دارد و هیچ راه فراری از آن نیست. شاین و افسردگی او ریشههای عمیقی دارد که همه در نتیجهٔ اعمال و اتفاقاتی است که خودش رقم زده است.
آغاز راه صوفیانهای است که به خودشناسی منجر میشود
سورنتینو که به جد میتوان گفت تمرکز او در تمامی فیلمهایش بر روی مسائل معنوی و اخلاقی است، در فیلم «اینجا باید همانجا باشد» شاین را درگیر یک سفر معنوی میکند. با نگاه دقیق به زیرلایههای داستانی این فیلم، درخواهیم یافت که سفر کاین، یک سفر معمولی نیست! این سفر انگار آغاز راه صوفیانهای است که به خودشناسی منجر میشود. شاین در این سفر با گذشتهٔ خود روبرو میشود. از کهنهترین خاطراتش که در ذهنش تهنشین شده، اتفاقاتی را بیرون میکشد و اشتباهات زندگیاش را در مییابد. برای درک بهتر این موضوع کافی است دیالوگ پایانی فیلم را با هم مرور کنیم.
در جهنم، ما دو تا از دو طرف سیم خاردار، هر دو به برف نگاه کردیم و به خدا. خدا این شکلی است. شگفتانگیز و بینهایت. زیبا و تنبل. و هنوز هم میلی به انجام کاری ندارد. مثل بعضی زنها که وقتی پسر بچه بودیم، فقط توی رویاهامون میتونستیم ببینیمشون.
بخشی از یالوگ فیلم This Must Be The Place 2011

همکاری سورنتینو و شان پن
بعد از موفقیتهای پیدرپی سورنتینو در عرصهٔ سینما، و جوایز متعدد سینمایی از جشنوارههای معتبر «شان پن» به او پیشنهاد میدهد تا با هم همکاری مشترکی داشته باشند. شان پن که یکی از بزرگترین بازیگران عرصهٔ سینمای جهان است، وقتی فیلمنامهٔ نهایی فیلم اینجا باید همانجا باشد (This Must Be The Place 2011) را میخواند با اشتاق فراوان، نقش را میپذیرد.
برای طراحیِ ظاهرِ کاراکترِ شاین، از خوانندهٔ قدیمیِ گروه «کیور» یعنی «رابرت اسمیت» الگوبرداری شده است. همچنین نامِ فیلم اینجا باید همانجا باشد، برآمده از یکی از آهنگهای گروهِ «تاکینگهد» به همین نام است. متن ترانهٔ این آهنگ دربارهٔ شاعری است که میخواهد به خانه برگردد. سورنتینو به درستی همین مضمون را بهگونهای در طراحیِ مسیرِ فیلمنامهاش جایداده است.
کارگردان سریال محبوب «پاپ جوان»، در فیلم اینجا باید همانجا باشد (This Must Be The Place 2011) بهخوبی پیرنگ افکار و ذهنیتهای خودش را بیرون میریزد. سورنتینو خوب میداند که خدا قرار نیست برای ما آدمها کاری کند. مگر زمانی که خودمان بخواهیم چیزی را درست کنیم. اسم فیلم اشاره به جایی دارد که شاید برای مخاطبی که فیلم را دیده، سؤال به وجود بیاید که آنجایی که در اسم فیلم از آن یاد میشود کجاست؟
جنگافروزی نازیها، هیچ رهیافتی به جز کینهتوزی ندارد
در پاسخ به این سؤال باید گفت که اینجا، جایی نیست جز همینجا. بله. همینجا! همین زمینی که ما در آن زندگی میکنیم. همین دنیای بزرگ و بیانتها. در واقع سورنتینو به جا یا مکان خاصی اشاره ندارد، بلکه «اینجا» بیشتر به دنبال یک موقعیت خاص است. موقعیتی که آدمها ترسهایشان را کنار گذاشته و معنای زندگی را بفهمند. نقد فیلم This Must Be The Place کار راحتی نیست. چرا که فیلمهای سورنتینو سرشار از احساساتی است که دریافت آن نه صرفاً از طریق دانش مکتوب که از دریچهٔ رهیافت روح امکانپذیر است.

هر چند که سورنتینو بیشتر درگیر پیچیدگیهای شناخت انسان و خلق زیبایی و شاعرانگی است؛ اما در فیلم «اینجا باید همانجا باشد» در زیرلایههای داستانی، نگاهی به مسائل سیاسی و تاریخی داشته است که بد نیست برای نقد بهتر فیلم This Must Be The Place 2011، اشارهٔ کوتاهی به آن داشت. همهٔ ما از اتفاقات جنگ جهانی دوم و ظهور پدیدهای به نام نازیها شناخت و آگاهی کامل را داریم. نکتهٔ قابلتوجه در این فیلم، تفاوت نگاه سورنتینو به این مسئله است.
وسط کشیدن تلخیها و نسلکشیها و جنگافروزی نازیها، هیچ رهیافتی به جز کینهتوزی و تنفر و انزجار ندارد. تا به امروز هر فیلم یا رمان یا بهطورکلی هر هنرمندی که به مسئلهٔ نازیها پرداخته، تنها با دید انتقامجویانه با آنها برخورد کرده. تا جایی که حداقل من به یاد دارم، در تمامی داستانهای مشابه، نازیها را سر بریدهاند و کشتهاند و انتقام سختی را از آنها گرفتهاند.
انتقام توأمان با بخشش
مسئله سر محکومکردن رفتارهای ناپسند نازیها نیست. چرا که هر کسی با اندک اطلاعاتی که از جنایات نازیها دارد، آنها را محکوم خواهد کرد. اما شاین در پایان این فیلم، افسر نازی که در تمام طول فیلم به دنبال آن بوده را بهجای آنکه با یک شلیک گلوله بکشد و انتقام پدرش را بگیرد، در میان انبوه برف لخت و سرگردان رها میکند.
این بهنوعی یک انتقام توأمان با بخشش است. در واقع سورنتینو بهخوبی میداند که برای پایاندادن به هر جنگی، نباید جنگ دیگری به راه انداخت. سورنتینو با پشتوانهٔ معنوی که همیشه در آثارش به آن پرداخته است، به این مسئله نیز جور دیگری نگاه میکند و با گذشتن از گناه افسر نازی که در اوج وقاحت به تمام زشتیهایی که انجام داده اعتراف میکند، به چرخهٔ بیپایان جنگ و انتقام با بخشش، پایان میدهد.
مسئلهٔ بخشش اما در همینجا خاتمه پیدا نمیکند. در آخرین پلان از این فیلم، مادری که پسرش تحتتأثیر یکی از آهنگهای کاین خودکشی کرده و به همین خاطر نفرت عجیبی از کاین دارد نیز دچار تحول میشود. در تمام طول فیلم، تصویر این زن، از پشت قاب پنجره دیده میشود که به خیابان زلزده و انتظار پسر مردهاش را میکشد. مادری که توان پذیرش این حقیقت را ندارد، نمیتواند از کایل بگذرد. اما در پایان فیلم، وقتی که کایل بعد از بازگشت از سفر طولانیمدت و تجربههای عجیبش (از جمله بخشش کسی که به وصیت پدرش باید جان او را میگرفت) با ظاهری کاملاً متفاوت به پنجره نگاه میکند، مادر از درون قاب پنجره به او لبخند میزند.

کلام پایانی
«اینجا باید همانجا باشد» یک فیلم کاملاً خاص با امضای پائولو سورنتینو است که با لحنی متفکرانه و طنزآمیز، شخصیتهای عجیب و غریب و لوکیشنهای سینمایی خیرهکننده، به مفهوم هویت، زمان و میراث میپردازد. این فیلم یک درام عمیق است که در پوشش یک کمدی جادهای سوررئال پنهان شده و شما را دعوت به تأمل در زندگی میکنید.
اگر فیلم را دیدهاید، شخصیت شاین چقدر برای شما قابل همذاتپنداری بود؟ به نظر شما آیا او واقعاً انتقام پدرش را گرفت یا هدف دیگری از این سفر داشت؟ نظر خود را در مورد فضای بصری فیلم برای ما بنویسید. برای دیدن تحلیلهای تخصصی درباره سبک بصری و سینمای خاص پائولو سورنتینو و فیلمهای مستقل اروپایی، لطفاً ما را در کانال تلگرام هنریست دنبال کنید!
نقدهای بیشتر بخون…
- نقد فیلم Love 2015 – مکاشفهای بیپروا در باب عشق..!
- نقد فیلم Snowpiercer 2013 – حرکت قطار سریعالسیر برف شکن..!
- نقد فیلم Cold War 2018 – پیروزی در جنگ سرد آدمها با زمان..!
- نقد فیلم Tale of Tales 2015 – کلید ورود به افسانه افسانهها ..!
- نقد فیلم Roma 2018 – روما مصداق بنی آدم اعضای یک پیکرند..!
- نقد فیلم استن و الی: لورل و هاردی بازنمای تضادهای فرهنگی طبقه متوسط
نظرات کاربران