در بخش معرفی نمایش­نامه، سعی می‌کنیم به بررسی چکیدۀ آثار نمایشنامه نویسان شاخص جهان بپردازیم؛ نمایش نامه نویسان باستان تا معاصر؛ ایران و جهان… نمایشنامه‌‌ای که در ادامه به معرفی آن خواهیم پرداخت، نمایشنامۀ “اودیپوس شاه”، اوّلین اثر سه گانۀ مشهور “سوفوکل” با ترجمۀ “محمّد سعیدی” است.

معرفی “سوفوکل”

سوفوکل نمایشنامه اودیپوس

سوفوکل (6-497 پ.م – 5-406 پ.م) یونان

سوفوکل، بزرگترین درام نویس دنیای قدیم است. وی در 90 سال عمر خود، که در عهد پریکلس یا دوران طلایی یونان واقع افتاده، 113 نمایشنامه از خود بر جای گذاشت، که امروز از میان آن‌ها تنها 7 اثر به دست ما رسیده است. تقدّم و تأخّر این آثار به روشنی مورد تأیید همگان نیست امّا 3 اثر که با محوریّت شخصیّت اودیپوس و خانواده اش نوشته شده، به علّت تشابه موضوعی، سه گانه تلقّی می‌شود. وی 20 مرتبه موفّق به اخذ جوایز شاعری و نمایشنامه نویسی نائل آمد، که نخستین آن‌ها جایزه‌ای بود که در 25 سالگی و آخرین آن‌ها را در 85 سالگی اخذ کرد. میزان تأثیر گذاری وی، که حتّی ارسطو را نیز شامل می‌شود، نشانگر فرمانروایی وی بر شاعری و تئاتر زمان خودش است.

از ابتکارات وی در حوزۀ نمایشنامه نویسی می توان به “ابداع درام”، “افزودن سه بازیگر در یک صحنه”، “پردۀ پشت صحنه”، “تطبیق گفته‌های اشخاص با اعمال و حرکات مناسب”، “ساخت طرح معیّن برای نمایشنامه، که با یک حادثه یا گره مشخّص می‌شود” و “خلق اشخاص واقعی و حقیقی با تشریحات حالات درونی و کیقیّات روحی آن‌ها”، اشاره کرد. او اوّلین نگارندۀ اشخاص با پرداخت روانی و محرّکات درونی به شمار می‌رود.

از سوفوکل در تاریخ، به عنوان مردی پارسا و با فضیلت یاد می‌شود، به گونه‌ای که گاهی او را کاهن می‌خوانند؛ او از تمام نعمات دنیایی برخوردار بود که خود این گواهی است که او را از دیگران متمایز کند؛ وی زیبایی، نیرو، خرد، ثروت و مقام را با هم داشت ولی با این حال، روح بدبیتی و فیلسوفانۀ وی در تمامی آثارش مشهود است. او با قلمی بسیار ساده و روان، با معانی بسیارعمیق، پندهای اخلاقی و حکمت‌های عملی زندگی را به مردم یادآور می‌شد تا آن‌جا که همین ویژگی ها، نام او را در ناریخ نمایشنامه نویسی جاودانه ساخته است. با این حال او هیچ گاه از زمانۀ خود غافل نبود و همواره از مردم و حاکمیّت انتقاداتی داشت، که این به معنای آگاهی وی از رسالت نگارندگی است. نمایشنامه اودیپوس شاه یکی از شاخصترین آثار به جا مانده از سوفوکل است.

آثار شاخص سوفوکل:

  • اودیپوس شاه
  • اودیپوس در کولونوس
  • آنتی گونه
  • آژاکس
  • الکترا
  • زنان تراخیس
  • فیلوکتتس

معرفی نمایشنامه “اودیپوس شاه”

“یادتان باشد که پیوسته به هنگام دعا از خداوند مسئلت کنید، درازی عمر شما را به قدری کند که در طول آن به نیکی زندگی کنید و الا عمری دراز که به نکبت بگذرد، ارجی نخواهد داشت.”

بخشی از نمایشنامۀ اودیپوس شاه
نمایشنامه ادیپوس
سه نمایشنامه (شامل اودیپوس شاه، اودیپوس در کولونوس و آنتی گونه) اثر سوفوکل، ترجمۀ محمّد سعیدی

اودیپوس شاه، روایتی است از عاقبت حیلت برای فرار از تقدیر، پس از آگاهی یافتن از آن…

اشخاص مهمّ در نمایشنامه اودیپوس شاه:

  • اودیپوس: به معنای شخصی با پای آسیب دیده است؛ شخصیّت اصلی نمایش و شاه فرزانۀ شهر تبس است.
  • یوکاستا: همسر و مادر اودیپوس
  • کرئون: برادر زن و دایی اودیپوس
  • تیرسیاس: غیب گوی کور
  • کاهن: نمایندۀ شیوخ در نمایش
  • شیوخ

نمایشنامۀ اودیپ شاه، یا اودیپ شهریار، در یک مکان آغاز و در همان مکان پایان می یابد. نمایشنامه اودیپوس شاه، از اجتماع مردم در برابر کاخ شاه تازه به قدرت رسیده و فرزانه، اودیپوس، آغاز می‌شود. مردم شهر، در برابر اودیپ گرد هم آمده اند، تا از درد بی درمانی که به سراغ مردم شهر تبس و نزدیکانشان آمده از شاه مردم درخواست یاری نمایند؛ نمایش از زمانی آغاز می‌گردد که مردم شهر، به بیماری واگیردار طاعون مبتلا گشته‌اند و اودیپ که از این واقعه آگاه است، از سوگ خود بر جنازه‌های مردم تبس سخن می‌راند و سوگند یاد می‌کند که تا جان در بدن دارد، از جستجو برای درمان این بیماری، لحظه‌ای درنگ را جایز نشمرد.

کاهن: (خطاب به اودیپوس) یوکاستا ، اگر ما و همۀ این گروه که به منزلۀ اطفال تو هستند، به دادخواهی و تضرّع نزد تو آمده‌ایم، نه از آن جهت است که تو را هم طراز خدایان می‌دانیم، بلکه چون تو را پیشوا و مقتدای مردم می‌شناسیم. آمده‌ایم که در کار ما چاره‌ای بیاندیشی و به پیشگاه آنان، که برتر از بشرند، وساطت کنی.

کاهن: ما می‌دانیم که تجربۀ بلایا و حوادث گذشته، حکمت و دانش به انسان می‌آموزد و او را در مشاوره داناتر می‌سازد.

در این میان، او در ابتدا برای یاری جستن، کرئون، برادر همسر تازۀ خود، یوکاستا، ملکۀ پیشین مردم تبس را، به سمت عبادتگاه آپولون گسیل می‌دارد تا برای مردم از جانب خدایان حامل پیامی شود؛ بلکه راه گشای حل این معما باشد. کرئون پس از بازگشت از عبادتگاه، رازی را که خدایان به او عطا کرده‌اند را بیان می‌دارد. مردم شهر تبس، به خاطر گناه یکی از گناه کاران که حال در تبس زنده است، به چنین عذابی دچار شده‌اند؛ همانا این گناه، قتل پادشاه پیشین این شهر است.

اودیپوس: نگرانی من بر مصیبتی که بدین جمع رو کرده است، بیش از فکر جان خودم است.

شیوخ: والاترین اعمال، همانا کمک و مساعدت به همنوعان خویش است.

پادشاه پیشین تبس، عازم سفری می‌شود و پس از آن هیچ‌کس از او خبری دریافت نمی‌کند؛ مردم تبس هم مجازات این گناه بزرگ را به تعویق می‌اندازند، چراکه افریته‌ای به نام ابولهول، بر این شهر در نبود پادشاه، حکم می‌راند؛ ابولهول، زندگی را بر مردم این شهر حرام کرده است و تنها زمانی توان نابودی او را دارند که به معمّای مطرح شده از جانب او، پاسخ صحیحی ارائه دهند. امّا در این زمان، هیچ‌کس از مردم تبس قادر به پاسخ این معمّا نیست و بسیاری از اهالی تبس جان خویش را در راه پاسخ به این سوال از دست می‌دهند. تا شخص غریبه‌ای، شاه زاده‌ای، به نام اودیپوس، در راه سفر خویش با ابولهول برخورد می‌کند.

تیرسیاس: وای به وقتی که حکمت و دانش، ثمره و نفعی ندهد. در آن صورت، هر که عاقل‌تر است بیشتر رنج می‌کشد.

تیرسیاس: هر یک از ما، بار مصائب و محن خود را به تنهایی آسوده تر تحمّل می‌کند.

شخص غریبه از راه می‌رسد و به سوال ابولهول پاسخ می‌دهد و سایۀ سنگین او را از شهر تبس محو می‌کند؛ ولی حال بلایی خانمان سوزتر بر تبس سایه افکنده است. بیماری طاعون در حال فراگیری است و مردم پناهی جز اودیپ، که یک مرتبه آن‌ها را از سایۀ شر دور ساخته ندارند؛ اودیپ که پس از پاسخ‌گویی به معمای ابولهول، به خواست مردم پادشاه تبس شده و با ملکۀ پیشین تبس مزدوج، حال برای پرسشی جدید، به دنبال پاسخ می‌گردد…

تیرسیاس: می‌بینم شما هر آنچه می‌گویید بیهوده است و من نیز ناچاراً از گفتن خودداری می‌کنم.

تیرسیاس: بیهوده مرا مورد طعن و شماتت قرار مده: اوّل خانۀ خویشتن بپرداز!

چه کسی پادشاه پیشین را کشته است که اکنون در شهر زیست می‌کند؟! مردم به غیب‌گویی ایمان دارند به نام تیرسیاس، که بندۀ یکی از خدایان بزرگ و شخصی روشن ضمیر است. حال اودیپ، کرئون را به دنبال تیرسیاس گسیل می‌دارد و از او یاری می‌خواهد، تا بلکه سر نخی برای دنبال کردن ادامۀ این مسیر و حل این معمّا بیابد. تیرسیاس پس از حضور خود، خواهان سکوت و خاموشی است امّا به علّت اصرار اودیپ، دهانش را به رازی که از آن آگاه است می‌گشاید و اودیپ را به قتل شاه پیشین، که همانا پدر او بوده و ازدواج و صاحب فرزند شدن از مادر خویش که همانا ملکۀ پیشین بوده، متهّم می‌کند و هم او را که تبس را از عذابی هولناک نجات داده، دلیلی بر نزول عذاب بر تبس می‌داند و خواهان اخراج او از شهر و خاموشی و تبعید او، برای پایان این عذاب می‌شود.

تیرسیاس: آنچه واقع شدنی است، واقع خواهد شد…

تیرسیاس: راستی می‌تواند آدمی را رستگار کند.

اودیپ، که سخنان تیرسیاس را اتّهامی بزرگ می‌داند، در پی پاسخ‌گویی به این اتّهام، کرئون را حسود به جایگاه خود و تیرسیاس را متّهم به توطئه برعلیّه پادشاهی و همدستی با کرئون می‌خواند؛ کرئون در دفاع از خود، رها کردن زندگی سلطنتی همرا با راحتی، برای به دست آوردن سلطنت همراه با ناراحتی را، احمقانه و غیرعقلانی می‌خواند. او و اودیچ در مقابل شیوخ کاهنان، همواره به بحث می‌پردازند اودیپ، دستور اعدام کرئون را صادر می‌کند و او را به این امر تهدید می‌کند؛ در این میان یوکاستا وارد می‌شود.

تیرسیاس: دشمن جان تو همانا نفس توست.

مردم شهر، با دیدن ملکه خواهان میانجی گری او را دارند تا میان همسر جدید و برادرش، جدالی نباشد؛ چرا که اگر در این مصیبت هر یک از این دو آسیبی ببیند، شهر در ماتمی عمیق تر فرو خواهد رفت. اودیپ، پس از این که آتش درونش فروکش می‌کند، داستان زندگی خودش را برای یوکاستا تعریف می‌کند.

کرئون: اگر ما نام نیک کسی را به ناحق آلوده و ننگین سازیم، مرتکب گناهی عظیم شده‌ایم؛ همچنان که اگر بدان را در زمرۀ نیکان بستاییم، کاری ناشایست کرده‌ایم. هر که دوستی صدّیق و وفادار را از خود براند، در حقیقت گنجینه‌ای گرانبها را از دست داده است. زمانه خود بهترین آموزندۀ حقیقی است؛ چه، نیکوکاران در طر زمان نیکی خود را نشان می‌دهند و نابکاران، عاقبت، بدی‌های خود را فاش می‌کنند.

زمانی که اودیپ، در پی پیدا کردن خویشتن خویش، با کاهنان هم پیاله می‌شود، از عاقبت شوم خویش آگاهی می‌یابد؛ عاقبتی که بنا به پیشگویی، قتل پپدر و ازدواج با مادر است و گناهی نابخشودنی تر از این وجود ندارد! اودیپ، از سخنان غیب‌گو باری دیگر آشفته خاطر گشته است، چراکه اودیپ برای فرار از سرنوشت، از شهری که در آن بزرگ شده بود هجرت کرده است… او در میان راه، مردی مغرور را ملاقات می‌کند و او را می‌‌کشد؛ با ابولهول برخورد می‌کند و پاسخ سوال وی را می‌دهد و پادشاه شهر تبس، مزدوج با ملکۀ پیشین آن و صاحب فرزندانی چند از یوکاستا می‌شود.

کرئون: هر که تند بیاندیشد و پابک مصمم شود عاقبت پشیمان خواهد بود.

کرئون: در رحم و شفقّت سخت گیر، در خشم و عصبانیّت افراطی؛ این گونه طبایع خویشتن را معذّب می‌دارند.

یوکاستا که از شرّ بلایای وارده به این شهر با خدایان راز و نیاز می‌کند، با قاصدی مواجه می‌شود که از برای اودیپ به تبس آمده است. قاصد حامل پیام مرگ پدر اودیپ و خواهان قبول پادشاهی است. یوکاستا با مسرّت خواهان انتقال این پیام به اودیپ است تا او را از افکار پریشان نجات بخشد امّا قاصد پس از آگاهی از ماجرای پیشگویی، می‌گوید که اودیپ از ابتدا فرزند خاندان پادشاهی کورنت نبوده و او را از یک شبان تحیل گرفته و بزرگ کرده‌اند…

یوکاستا: زندگانی ما همه در دست تقدیر است و کسی از حوادث آینده با خبر نیست؛ از این رو بر ما واجب است که هر روز بخاطر همان روز زیست کنیم: دم را غنیمت شماریم و خوش باشیم. این اندیشۀ ازدواج با مادر را از سر به در کن و بدان که اغلب مردم دچار این گونه وساوس و اوهام می‌شوند. باید این افکار ناگوار را از خود دور کرد، والا زندگی شایستۀ زیستن نخواهد بود.

اودیپ که از جستجوی حقیقت، گیج و سردرگم، نشانه های اتّهام را بر خود می‌بیند؛ اندک اندک انگار راستی پیشگویی و حرف تیرسیاس برای وی روشن و مبرهن می‌گردد. او انگار دریافته، آن شخصی که در راه کشته پدرش بوده است و یوکاستا، همسر و مادرش، فرزندانش بر وی برادران و خواهرانند و حرام زاده! امّا سنگینی حقایقی که می‌شنود بسیار زیادتر از آن است که با یک قول یا چند، آن را پذیرا باشد.

اودیپوس: بر من فرض و واجب است که حقیقت را کشف کنم.

اودیپوس: هرگز آرزو ندارم که کسی دیگر غیر از خودم باشم. من باید بدانم چه کسم و چه کاره‌ام.

اودیپوس در می‌یابد که شبانی که او را به خاندان سلطنتی کورنت تحویل داده است، اهل تبس بوده به همین خاطر فرمان می‌دهد تا برای پیدا کردن آن شبان، مأمورانی گسیل شوند تا آخرین قطعۀ پازل در جای صحیح خودش قرار گیرد و معمّا حل شود. پس از حضور شبان و ملاقات قاصد و شبان با یکدیگر، شبان رازی را که تمام اتّفاقات از ابتدا به آن بر می‌گردد فاش می‌کند.

شیوخ: ما را آرزو این است که در این جهان بر طبق فرایض آسمانی زیست کنیم و هرگز در ارکان ایمان و عقیده نسبت به آن، تزلزلی رخ ندهد. چه، این فرایض مربوط به آسمان است و به قالب انسانی ریخته نشده است و لاجرم، زندۀ ازلی و ابدی است و هرگز باطل نمی‌گردد. جبّاران روزگار از راه ناصواب، غنائم بسیار به تاراج می‌برند و کبر و غرور آن‌ها را فرا می‌گیرد، لیکن دیری نمی‌گذرد که از عرش کبریایی خود بر حضیض مذلّت فرو می‌افتند و جای پایی برای خود نمی‌یابند. امّا اگر قدرت و اقتدار جبّاران در راه خدمت به خلق به کار برده شود، هر آینه مقبول طبع خدا خواهد بود و هیچ قانون و قاعده ای آن را منع نمی‌کند. آن که به راه غرور و خودپسندی می‌رود و طریق پرهیزگاری و تقوی را ناچیز می‌انگارد، یا آنکه دل به کامیابی‌های دروغین می‌بندد و به مقدّسات عالم وقعی نمی‌نهد، آیا این چنین کسی، از کیفر غرور و خودپسندی رهایی خواهد یافت؟ با آن که خوبی را به بدی می‌فروشد و را درستی را می‌گذارد تا به طریق کجی برود، آیا این شخص از آسیب تیغ قهر الهی مصون خواهد ماند؟ و هیچ جوشن و فولادی او را محافظت خواهد کرد؟ اگر شرور و مظالم، جانشین فضایل و تقوی گردد، آن‌گاه باید فاتحۀ دین و ایمان خوانده شود، یا اگر پیشگویی خدایان به خطا و کذب درآید و آدمی دیگر به ندای آسمانی اعتقادی نداشته باشد، آنگاه باید معابد را بدرود گفت و نام معبد را به زبان نیاورد.

شبان می‌گوید که خاندان پادشاهی تبس، به هنگام توّلد فرزندشان، پیشگویی می‌شنوند مبنی بر این‌که فرزند پسر آن‌ها پدر خویش را خواهد کشت و با مادر ازدواج خواهد کرد! پادشاه پیشین تبس، پس از شنیدن این پیشگویی دستور می‌دهد تا فرزندش را بکشند! امّا شبان از این کار خود داری می‌کند و وی را با قاصد می‌سپرد و در انتها پاهای او را با که ریسمانی بسته شده و آسیب دیده بود، عیب روی اودیپ و علّت نام گذاری‌اش را گواهی برای صدق حرف خود می‌گیرد.

شیوخ: این حیات انسانی، از آغاز خلقت تا انجام، اگر با هم جمع شود به پشیزی نمی‌ارزد! کیست که سعادت و نیک بختی او را خوابی نباشد و خیالی!

شیوخ: زمانه پیوسته ناظر اعمال ماست، اینک به هنگامی گریبان تو را گرفته است که تو هیچ‌گاه در اندیشۀ آن نبودی.

اودیپوس که از حقیقت امر آگاه شده است، در می‌یابد که تمام وقایع بازگو شده توسط تیرسیاس حقایق بوده است؛ اودیپوس، قاتل پدر، همسر مادر و بردار فرزندانش، اکنون برای پیدا کردن مادر یا همسرش یوکستا، صحنه را ترک می‌کند امّا گویی با تصویر بر دار آویخته شدۀ او مواجه می‌شود و چشمان خود را که دیگر تاب دیدن حقایقی این چنین را ندارد، کور می‌کند؛ اودیپوس، پس از سوگواری و ملاقات با فرزندانش، برای رفع شدن این بلا، به کرئون که پس از او پادشاه تبس و مقبول مردم به حساب می‌آید روی آورده و خواهان تبعید می‌شود؛ از کرئون درخواست دارد تا فرزندانش را در عافیّت بزرگ کند، چراکه آنان بی‌گناهند! امّا کرئون تبعید او را، به خدایان واگذار کرده و خد را از حکم صادر کردن برای چنین گناهی، عاجز می‌شمرد امّا قول نگه داری از فرزندان اودیپوس را به وی می‌دهد.

“عبرت بگیرید و بدانید که فرزند آدمی باید پیوسته به عاقبت کار خود بنگرد و از این رو تا فرزند آدم به آسودگی در گور خود نخسبد، نمی‌تواند خود را نیک بخت بپندارد.”

معرفی نمایشنامه

معرفی نمایشنامۀ “هُراس” اثر پیر کورنی

معرفی نمایشنامه “گرد نبوغ” اثر یاسین کاتب