1

دانلود آهنگ “گمشدگان برای همیشه” از او و دوستانش

بعضی از آهنگ‌ها فراموش نشدنی و تاثیر گذارن، فرقی نمی‌کنه به چه زبونی خونده بشه… فرقی نمی‌کنه چقدر قدیمی باشه… فرقی نمی‌کنه که چند بار شنیده شده باشه… همون آهنگ‌هایی که هیچ‌وقت از پلی لیست‌ها پاک نمی‌شن… می‌خوایم از این به بعد بعضی از این آهنگ‌ها رو بهتون یادآوری کنیم که اگه تو پلی لیست‌تون نیست، بهش اضافه کنید. امکان دانلودش رو هم براتون می‌ذاریم؛ امروز قراره امکان دانلود آهنگ “گمشدگان برای همیشه” از او و دوستانش رو براتون بذاریم.

گروه ” او و دوستانش” یک گروه موسیقی اینسترومنتال است که تاکنون علاوه بر تک آهنگ‌های مختلف 5 آلبوم را منتشر کرده‌اند. آلبوم‌های “جلگه‌های سبز” ، “کنار ماه” ، “باغ گیلاس” ، “روز نهم” و آلبوم ” گمشدگان برای همیشه” هر کدام فضای خاص خود را دارند. گروه دوست داشتنی “او و دوستانش” را می‌توان به عنوان یک گروه زیرزمینی در نظر گرفته که تاکنون با عشق و علاقه به کار خود ادامه داده و سعی داشته‌اند صدا و موزیک متفاوتی را به گوش مخاطبان‌شان برسانند. گروهی که با اجراهای کوچک کافه‌ای کار خود را گسترش داده‌اند و در نهایت توانسته‌اند در سالن تئاتر شهرزاد به مدت یک هفته کنسرت‌-اجرایی را به نمایش بگذارند.

آهنگ “گمشدگان برای همیشه” از او و دوستانش، آخرین قطعه از آلبومی به همین نام است که امکان دانلود این قطعه را برای شما آماده کرده‌ایم. دکلمه‌ی جذاب و شنیدنی که روی نت‌های آرام ملودی‌ سوار می‌شود و روایت یک خدمه‌ی کشتی خیالی را بازگو می‌کند که آرزوی کاپیتان شدن را در سر می‌پروراند.

برای آشنایی بیشتر با گروه او و دوستانش می‌توانید به سایت آن‌ها مراجعه کنید و آلبوم‌های آن‌ها را به صورت آنلاین بشنوید و اگر دوست داشتید از این گروه دوست داشتنی برای تولید آلبوم‌های جدیدشان حمایت کنید.

دانلود آهنگ “گمشدگان برای همیشه” از او و دوستانش

 آهنگ “گمشدگان برای همیشه” از او و دوستانش رو این‌جا دانلود کن و بشنو و اگه دوسش داشتی به پلی لیست اضافه کن..!

دانلود آهنگ گمشدگان برای همیشه او و دوستانش

متن آهنگ “گمشدگان برای همیشه” از او و دوستانش

امروز شنبه، هیچ کاری نداشتم واسه کردن، یا مثل این کپک ها یه گوشه افتاده بودم، خودمو باد می‌زدم تو سایه، یا کف این عرشه رو می‌‎سایییدم که این پیری برنگرده یکی در میون به ما نگه تو هیچ کاری نمی‌کنی، کف این عرشه برق نمی‌زنه، کوره نمی‌بینه ، بعد پونزده سال کار کردن روی عرشه‌ی کشتی، هنوز نمی‌دونه با خدمه‌ی خودش چجوری باید رفتار کنه ، بعد ضر مفت می‌زنه که من یه روز می‌خوام کاپیتان شم. جون به ماهی ، ولی من همه‌ی حواسم به کاپیتانه، چجوری راه می‌‎ره ، چجوری حرف می‌زنه، نگاه به دریا می‌کنه چشش رو تنگ می‌کنه، پسر پشت سکان وایستادنش محشره، من یه روزی می‌خوام مثل اون شم، می‌خوام کاپیتان شم، برای همین اینجام ، برای کاپیتان شدن، شب بخیر

امروز سه شنبه، گفتم هیچ اتفاقی نمی‌افته، همون رو طوفان اومد، رعد و برق زد، خورد دکل اصلی شکست، سه روز دهن‌مون سرویس شد داشتیم درستش می‌کردیم، این پیری خب معلومه از من بدش میاد ، هرچی کاره سخته می‌ده به من، خودش یه گوشه می‌‎شینه با این مارسل و کریس هی خاطرات روزهای سخت دریاشون رو تعریف می‌کنن، تهش هم می‌گن اوه اوه از بس تو دریا بودیم آبی شدیما. اسب آبی بابا ، ولی من باز همه‌ی حواسم به کاپیتان بود، خیلی سخته دیگه، وقتی از این اتفاق‌های اینجوری میوفته، به کی بگی بره، به کی بگی بیاد، کی چی کار کنه، این رو امروز فهمیدم، یه کاپیتان خوب باید تو شرایط سخت هول نشه، خودش رو کنترل کنه، و شجاع باشه، برای کاپیتان شدن، شب بخیر

امروز چهارشنبه ، انقدر همه چی خوب بود، صبح دریا و آسمون آبی، هوا صاف و تمیز، از سر شب هم یه مهی اومده همه جا رو گرفته، به به ، خیلی خوشگل شده اینجا ، امروز یه قایق هم گرفتیم از تو آب، توش سه نفر بودن، گفتن تو طوفان چند روز پیش کشتی‌شون ترکیده، یه دختر قشنگ، با دو تا از این گنده بک ‌ها هستن که مگس پگش دورشون می‌چرخه، فک کنم دختره از من خوشش میاد، هی زیرچشمی به هم دیگه نگاه می‌کنیم، منم ازش خوشم میاد، اگه این پیری پاشو بکشه از دایره‌ی ما بیرون، این کشتی به یه نون و نوایی می‌رسه، کاپیتان گفت سوارشون کنیم، نزدیک‌ترین خشکی برن دنبال زندگی‌شون، اینو امروز فهمیدم، یه کاپیتان خوب، علاوه بر جدی بودن و شجاع بودن، باید مهروبن هم باشه، برای کاپیتان شدن، شب بخیر

نمی‌دونم چند شنبه‌است.حتی نمی‌دونم از آخرین باری که نوشتم چند روز می‌گذره، این مه، اولین فک کردیم از این مه معمولی‌هاست اما الآن دو قدمی خودمون هم نمی‌بینیم، دریا ماهی نمی‌ده، جیره بندی تهش تا یه هفته آب و غذا داریم، ولی داریم راه‌مون رو ادامه می‌دیم هنو، کاپیتان می‌گه می‌دونه داره چیکار می‌کنه و می‌گه چند روز دیگه به خشکی می‌رسیم.اما بقیه می‌گن کاپیتان دیوونه شده، می‌خواد ما رو به کشتن بده، می‌گن باید لنگر بندازیم تا مه بره ما رو پیدا کنن، اگر نه اینجوری می‌رسیم به اقیانوس بزرگ و حتما گم می‎شیم و می‌میریم، پیری و دختره هم هی تو گوش بقیه یه چیزهایی می‌گن، فک کنم دارن نقشه می‎کشن یه بلایی سر کاپیتان بیارن، واسه همین حواسم به کاپیتان هست، همه جا دنبالش می‌رم، الان هم رفت تو کابینش، این پیری داره میاد باز ضر بزنه، نمی‌تونم بنویسم. شب بخیر

کاپیتان رو کشتن، من می‌دونستم، همه جا باهاش می‌رفتم اما تو کابینش که نمی‌تونستم برم، رفت تو کابینش، یک ساعت، دو ساعت ، نیومد بیرون، رفتم تو دیدم افتاده رو زمین، خون، یه کاغذ تو دستش مچاله بود، برداشتم گذاشتم تو جیبم، زدم بیرون از کابین، مه داشت می‌رفت، پیری رو پیدا کردم، تا می‌خورد زدمش، دیوس انقدر سر و صدا کرد بقیه فهمیدن و اومدن گرفتن دست و پای منو انداختنم تو موتورخونه، داشتن منو می‌زدن یکی فریاد زد خشکی، ما رسیده بودیم، کاپیتان راست می‌گفت، اون می‌دونست داره چیکار می‌کنه، همه انقدر خوشحال شدن، منو ول کردن رفتن شهر جشن بگیرن، ولی فردا میان سراغم باز، من هم یه نقشه‌هایی دارم، فردا روز مهمیه برای کاپیتان شدن، شب بخیر

امروز شنبه، اومد پایین ببینه زنده‌م یا مرده، تا درو وا کرد، زدم تو سرش از پشت، تفنگش رو برداشتم، اون رو همون پایین تو موتورخونه کشتم، پیری و دختره رو تو بغل هم دیگه تو کابین کاپیتان، مارسل رو تو آشپزخونه، دو تا گنده‌بک‌ها رو تو سالن اصلی، کریس و بقیه رو هم تو خوابگاه، جنازه‌‌ی همه رو جمع کردم رو عرشه، ریختم‌شون تو آب و لنگر رو کشیدم، کشتی دوباره راه افتاد، کاغذی که تو دست کاپیتان پیدا کرده بودم رو از جیبم در آوردم و خوندم، دستخط خودش بود، چیزی که نوشته بود و رو نوشتم روی پارجه و زدم بالای دکل اصلی ، ” گمشدگان برای همیشه “

من یک کاپیتانم….

playlist
برچسب‌ها:

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

مشاهده بیشتر