زیبایی‌ شناسی (Aesthetics) مفهومی در رابطه با مصرف‌کننده هنر است. هر انسان ادراکی از زیبایی دارد که با دیدن یک اثر هنری به دست می‌آید. زیبایی‌شناسی رابطه نزدیکی با مفهوم فلسفه هنر دارد اما متفاوت از آن است. زیبایی در دیدگاه ملت‌ها، فرهنگ‌ها و اقوام و افراد متفاوت به اشکال گوناگونی تعریف می‌شود. لذا نمی‌توان یک تعریف واحد و جهان‌شمول از آن ارایه کرد. چندین فیلسوف برجسته تاریخ از جمله بورک، کانت و هگل نظریاتی پیرامون زیبایی شناسی مطرح کرده‌اند. در این مطلب، به شکلی جامع به معرفی و تحلیل این مفهوم با تمامی جزییات خواهیم پرداخت. با ما همراه باشید.

عناوین مطالب این مقاله:

  • تعریف زیبایی شناسی و دامنه آن چیست؟
  • 3 رویکرد اساسی در تعریف زیبایی شناسی و فلسفه زیبایی شناسی
  • شیء زیبایی‌شناسانه چیست؟
  • دریافت کننده زیبایی شناسی به چه معناست؟
  • تجربه زیبایی شناسی چیست؟
رنگین‌کمان اغلب تمایل زیبایی‌شناسانه را در انسان جلب می‌کند. اما چرا؟

تعریف زیبایی شناسی چیست و چه مفهومی دارد؟

ارائه یک تعریف کلی از موضوع زیبایی شناسی بسیار دشوار است. در واقع، می‌توان گفت که وظیفه اصلی زیبایی شناسی مدرن شرح‌دادن اثر هنری بوده است. ما همواره با مفاهیم جالب و تا حدودی گیج‌کننده از تجربه زیبایی شناسی آشنا هستیم. برای مثال عبارات زیر را ممکن است در مواجهه به یک اثر هنری به کار ببریم:

زیبا، زشت، متعالی، سلیقه، انتقاد، هنرهای زیبا، تدبر، لذت حسی، جذابیت و…

در تمام این پدیده‌ها ما معتقدیم که اصول مشابه عملیاتی هستند و منافع مشابهی درگیر هستند. اگر در این برداشت اشتباه کنیم، مجبور خواهیم بود ایده‌هایی مانند زیبایی و سلیقه را صرفاً علاقه فلسفی پیرامونی کنار بگذاریم. اگر برداشت ما درست باشد و فلسفه آن را تأیید کند، ما اساس زیبایی‌شناسی فلسفی را کشف خواهیم کرد.

طبیعت و دامنه زیبایی شناسی چیست؟

دامنه زیبایی‌شناسی از فلسفه هنر که یکی از شاخه‌های آن را تشکیل می‌دهد، گسترده‌تر است. این نه تنها با ماهیت و ارزش هنر بلکه با واکنش‌هایی که به اشیا طبیعی نشان داده‌ می‌شود در ارتباط است. واکنش‌هایی که در زبان تحت عنوان زیبا و زشت بیان می‌شود.

در ابتدا با مشكلی روبرو می‌شویم زیرا اصطلاحاتی مانند زیبا و زشت در كاربرد آنها بسیار مبهم و از نظر معنایی بیش از حد ذهنی (انتزاعی) به نظر می‌رسند تا بتوانند جهان را با موفقیت به مواردی كه کاربردی باشد تقسیم كنند.

 تقریباً هر چیزی ممکن است توسط کسی یا از دیدگاهی زیبا دیده شود و افراد مختلف به دلایلی که به نظر می‌رسد مشترکات کمی و یا هیچ چیز مشترکی ندارند، این واژه را روی اشیای کاملاً متفاوت به کار می‌برند. ممکن است یک باور اساسی وجود داشته باشد که انگیزه همه قضاوت‌ها باشد. با این حال، ممکن است این طور به نظر برسد که اصطلاح زیبا معنایی ندارد مگر به عنوان بیان یک نگرش، که به نوبه خود توسط افراد مختلف به امور کاملا متفاوت متصل می‌شود.

علاوه بر این، علی‌رغم تأکید فیلسوفان بر اصطلاحات زیبا و زشت، بسیار مشهود است که آنها مهم‌ترین یا مفیدترین آنها در بحث و انتقاد از هنر و یا در توصیف آنچه مورد توجه ما قرار می‌گیرد، هستند.

برای انتقال آنچه در یک شعر قابل توجه است، ممکن است آن را کنایه‌آمیز، محرک، رسا، متعادل و هماهنگ توصیف کنیم. به همین ترتیب، در توصیف یک منطقه مورد علاقه در حومه شهر، ممکن است ترجیح دهیم آن را آرامش‌بخش ، دل‌نشین، خوش‌آب‌و‌هوا یا ناخوشایند توصیف کنیم.

3 رویکرد زیبایی شناسی اساسی در فلسفه که باید مورد توجه قرار دهید

سه روش گسترده در پاسخ به این سوال که زیبایی‌شناسی چیست ارائه شده است که هر یک از نظر شهودی منطقی به نظر می‌رسد. این سه رویکرد به شرح زیر است:

رویکرد 1: رویکرد بورک به زیبایی شناسی مبتنی بر امر متعالی و زیبا

مطالعه مفاهیم زیبایی شناختی، یا به طور خاص‎تر، تجزیه و تحلیل “زبان انتقاد” که در آن قضاوت‌های خاص جدا شده و منطق و توجیه آنها نشان داده‌شده‌است. ادموند بورک (Edmund Burke) در رساله معروف خود درباره امر متعالی و زیبا (Sublime and Beautiful) نوشته شده در سال 1757 تلاش کرد بین دو مفهوم زیبایی شناختی تمایز قائل شود و با مطالعه خصوصیاتی که آنها نشان می‌دهند ، نگرش‌های جداگانه انسانی را که به سمت آنها معطوف است، تجزیه و تحلیل کند. تمایز بورک بین والا و زیبا بسیار تأثیرگذار بود، همان‌طور که سبک غالب انتقاد معاصر را منعکس می‌کند. در دوره‌های اخیر، فیلسوفان تمایل دارند بر مفاهیم نظریه مدرن ادبی – یعنی مفاهیمی مانند بازنمایی، بیان، شکل، سبک و احساسات – تمرکز کنند. این تحقیق یک هدف دوگانه دارد: نشان‌دادن چگونگی توجیه این توصیفات و نشان‌دادن آنچه در تجربیات انسانی متمایز است.

نقاشی رنگ روغن از ادموند بورک نقاشی شده در سال 1771

رویکرد 2: رویکرد کانت مبتنی بر نظریات نقد قوه حکم

یک مطالعه فلسفی از حالات خاص ذهنی – پاسخ‌ها، نگرش‌ها، احساسات – که در تجربه زیبایی شناختی دخیل هستند. در کار اساسی زیبایی شناسی مدرن، کتاب نقد قوه حکم اثر امانوئل کانت (Immanuel Kant) ویژگی های متمایز زیبایی شناسی را مورد تحلیل قرار داد. به موجب آن موضع خاصی را نسبت به اشیا اتخاذ می‌کنیم و آنها را از علایق علمی و نگرانی‌های عملی خود جدا می‌کنیم. بنابراین کلید قلمرو زیبایی‌شناختی در “بی علاقگی” نهفته است. نگرشی که ممکن است نسبت به هر شیئی تصور کنیم و می‌تواند به روش‌های متضاد بیان شود.

نقاشی به جا مانده از ایمانوئل کانت (1812)

اخیراً فیلسوفان – بی‌اعتماد به نظریه کانت – با تکیه بر تحولات روانشناسی فلسفی که مدیون گئورگ ویلهلم فردریش هگل (Georg Wilhelm Friedrich Hegel) است، سعی کرده‌اند مفهوم “نگرش زیبایی شناختی” و “تجربه زیبایی شناسی” را از راه‌های دیگر بیان کنند.

پدیدارشناسان و لودویگ ویتگنشتاین (Ludwig Wittgenstein) با در‌نظر‌گرفتن این نظریه‌ها (برخی از آنها در ادامه بحث می‌شود) ، تاکید می‌کنند که باید یک تمایز اساسی بین فلسفه ذهن و روانشناسی تجربی را در نظر داشت

فلسفه علمی نیست زیرا علت پدیده‌ها را بررسی نمی‌کند. فلسفه یک تحقیق در راستای پیشینی یا مفهومی است، و اصلی‌ترین نگرانی آن شناسایی و نه توضیح است.در حقیقت، هدف فیلسوف ارائه وسیع‌ترین توصیف ممکن از خود اشیا است. به طوری که نشان می‌دهد چگونه باید آنها را درک کنیم و چگونه باید برای آن‌ها ارزش قائل شویم.

دو روش برجسته فلسفی رایج – پدیدارشناسی و تحلیل مفهومی – این هدف را متمایز از هدف علم (و حداقل تا حدی متفاوت) از آن می‌دانند. چرا و چگونه می‌توانیم آنچه را که هنوز شناسایی نکرده‌ایم توضیح‌دهیم؟ در حالی که مطالعات تجربی درباره تجربه زیبایی شناسی انجام شده است (تمریناتی در روانشناسی زیبایی) ، اینها هیچ بخشی از زیبایی شناسی را که در این مقاله در نظر گرفته شده است، تشکیل نمی دهند. در حقیقت، کمبود چشم‌گیر نتیجه‌گیری آنها ممکن است به دلیل تلاش آنها برای ارائه نظریه‌ای درباره پدیده‌ها باشد که هنوز به درستی تعریف نشده‌اند.

رویکرد3: مطالعه فلسفی شیء زیبایی‌شناسانه

این روش منعکس کننده این دیدگاه است که مشکلات زیبایی شناسی در درجه اول وجود دارد زیرا جهان شامل طبقه خاصی از اشیا است که در برابر آنها واکنش گزینشی نشان می‌دهیم و آنها را از نظر زیبایی‌شناسی توصیف می‌کنیم. كلاس معمولي كه به عنوان اشيا prime برجسته زيبايي شناسايي می‌شود شامل آثار هنری است. همه اشیا زیبایی شناختی دیگر (مناظر، چهره‌ها، اشیا و مانند آن) فقط در کلاس دیگر گنجانده می‌شوند تا حدی که بتوان آنها را به عنوان هنر دید.

اگر چنین رویکردی را اتخاذ کنیم، تمایز واقعی بین زیبایی شناسی و فلسفه هنر متوقف می‌شود. مفاهیم زیبایی شناختی و تجربه زیبایی شناختی به ترتیب از طریق بودن، مفاهیم مورد نیاز در درک آثار هنری و تجربه حاصل از رویارویی با آنها است. بنابراین هگل، شاید مهمترین تأثیر فلسفی در زیبایی شناسی مدرن، وظیفه اصلی زیبایی شناسی را در مطالعه انواع مختلف هنر و محتوای معنوی ویژه هر یک دانست. بیشتر زیبایی‌های اخیر به همین ترتیب روی مشکلات هنری متمرکز شده است و می‌توان گفت اکنون بررسی زیبایی‌شناسی به طور کامل از طریق مطالعه هنر، ارتدکس است.

رویکرد سوم زیبایی شناسی به تمرکز بر هنر نیاز ندارد. حتی کسی که هنر را بیش از یک جلوه زیبایی‌شناختی نمی‌داند – شاید حتی یک جلوه نسبتاً ناچیز – ممکن است بر این باور باشد که اولین نگرانی زیبایی شناسی مطالعه اشیا تجربه زیبایی شناسی و یافتن ویژگی‌های متمایز واقعی در آنها است. قلمرو زیبایی با این حال، مگر اینکه دامنه اشیا زیبایی شناختی را محدود کنیم، بسیار دشوار می‌شود گفت که فراتر از واقعیت ایجاد علاقه مشابه، چیزهای مشترک قابل توجهی دارند. این بدان معناست که ما باید مجبور شویم که رویکرد دوم زیبایی شناسی را نیز اتخاذ کنیم. و به نظر می‌رسد هیچ راهی منطقی برای محدود کردن حوزه اشیا زیبایی شناختی به غیر از مفهوم هنر وجود ندارد.

شیء زیبایی شناسانه (The aesthetic object) چیست؟

رویکرد سوم زیبایی شناسی با گروهی از اشیا زیبایی شناختی آغاز می‌شود و پس از آن تلاش می‌شود اهمیت آن کلاس را به کسانی که به طور انتخابی به آن پاسخ می‌دهند ، نشان دهد.

اما اصطلاح زیبایی شناسی مبهم است و بسته به تفسیر آن، ممکن است دو برنامه جداگانه از زیبایی شناسی فلسفی را پیشنهاد کند. این عبارت ممکن است نشان دهنده هدف “عمدی” یا “مادی” تجربه زیبایی شناختی باشد.

این تمایز، میراث فیلسوفان اسکولاستیک قرون وسطی، نقش عمده‌ای در پدیدارشناسی اخیر داشته است. به طور خلاصه می‌توان اینگونه توصیف کرد: وقتی افراد به جسم O پاسخ می‌دهند ، پاسخ آنها به تصوری از O بستگی دارد که در واقع ممکن است اشتباه باشد. سپس O هدف مادی پاسخ آنها است، در حالی که تصور آنها هدف عمدی را تعریف می‌کند. (اصطلاح عمدی از لاتین به معنای قصد است ، “هدف قرار دادن”.)

ذکر یک مثال: یک شخص با دیدن پارچه‌ای سفید که در سالنی تاریک آویزان است می‌ترسد و او را با تحربه دیدن یک شبح می‌ترساند. در اینجا، شی مادی ترس از پارچه است در حالی که شی object عمدی یک شبح است. بحث فلسفی درباره ترس ممکن است به عنوان بحث درباره چیزهایی که از آن ترسیده شده ارائه شود، اما اگر چنین باشد، این عبارت نشان‌گر کلاس اشیا عمدی ترس است و نه کلاس اشیا مادی (متنوع و بی‌نهایت بی‌نظیر). به تعبیری مهم، شی object عمدی بخشی از یک حالت ذهنی است، در حالی که شی object مادی همیشه وجود مستقلی (و عینی) دارد. بنابراین اگر بیان شی زیبایی شناختی در ساخت عمدی آن لحاظ شده باشد، مطالعه شی object زیبایی شناختی نه به مطالعه طبقه مستقیمی از اشیا بلکه به تجربه خود زیبایی شناسی تبدیل می‌شود. به این معناست که این اصطلاح در نوشته‌های پدیدارشناسان (به عنوان مثال ، میکل دوفرن، پدیدارشناسی تجربه زیبایی شناسی] و رومان اینگاردن وجود دارد.

کدام یک از این دو رویکرد باید اتخاذ شود؟ ما می‌توانیم دلیلی را برای اتخاذ رویکردی ببینیم که تجربه زیبایی را در اولویت خود قرار دهد و در درجه اول شی زیبا را به عنوان هدف عمدی آن تجربه بررسی کند. به هر حال، این تجربه است که اگر بخواهیم ارزش حوزه زیبایی شناسی را درک کنیم ، باید دلیلی را برای درگیر شدن با آن، مطالعه و افزودن آن بدانیم. تا زمانی که این ارزش را درک نکنیم، نمی دانیم که چرا باید چنین مفهومی را به عنوان زیبایی شناسی بسازیم و حتی کمتر از این است که چرا باید یک شاخه کامل از فلسفه را که به مطالعه آن اختصاص دارد، برپا کنیم.

دلیل دیگری نیز خود را برای رد رویکرد زیبایی شناسی که آن را صرفاً به عنوان فلسفه هنر می‌داند پیشنهاد می کند زیرا هنر و نهادهایی که آن را حفظ می‌کنند ویژگی‌های متغیر و شاید ضروری شرایط انسانی هستند. در حالی که ما چنین اشکال هنری جداگانه‌ای مانند شعر، رمان، موسیقی، نمایش، نقاشی، مجسمه‌سازی و معماری را با هم طبقه‌بندی می‌کنیم. اختیار ما برای انجام این کار همان نتیجه فرضیه تئوری فلسفی است. آیا افراد دیگر در زمان‌های دیگر و در شرایط دیگر چنین طبقه‌بندی را پیش بینی کرده و یا هدف آن را دیده‌اند؟ و اگر چنین است، آیا با اهداف مشابه، مشاهدات مشابه و اعتقادات مشابه انگیزه می‌گرفتند؟ ممکن است منطقی تردید داشته باشیم زیرا در حالی که تلاش‌های زیادی برای یافتن موارد مشترک – اگر فقط “شباهت خانوادگی” وجود داشته باشد – بین انواع مختلف هنری که در حال حاضر پذیرفته شده است، اما همه آنها به خودی خود بحث‌برانگیز بوده‌اند و هم از نظر زیبایی شناسی چندان مورد توجه نیستند. آن‌ها از نظر مادی مورد توجه قرار می‌‌گیرند (بدون اشاره به تجربیاتی که ما به آنها می‌پردازیم) ، به نظر می‌رسد که هنر مشترکات کمی دارند.

نظریه Clive Bell (هنر ، 1914) را در نظر بگیرید که هنر با شخصیت خود به عنوان “شکل قابل توجه” متمایز می‌شود. در ابتدا جذاب است. اما بلافاصله این ایده از سمت فرد شکاک فرو می‌ریزد. چه زمانی فرم “قابل توجه” است؟ تنها جوابی که استخراج می شود این است: “وقتی هنر باشد.” برای توضیح معنا، لازم است اصطلاح قابل توجه را به اهمیت هنر محدود کنیم.

علاوه بر این، مهم‌ترین اهمیت فلسفی آن است که نه تنها به شباهت‌های بین اشکال هنری بلکه به تفاوت آنها نیز توجه شود. درست است که تقریباً از هر نظر تقریباً هر چیزی را می‌توان زیبا دید. در عین حال، تجربه ما از زیبایی بسیار به دانش شیئی که زیبایی در آن دیده می شود بستگی دارد. این‌که تصور کنم من می‌توانم اشیائی را که ممکن است سنگ، مجسمه، جعبه، میوه یا حیوان باشد به شما ارائه دهم پوچ است و انتظار دارید قبل از دانستن اینکه چیست، به من بگویید زیباست یا نه.

به طور کلی ، ممکن است بگوییم – در تقابل با یک سنت خاص در زیبایی شناسی که در نظریه کانت تجلی پیدا می‌کند – که احساس زیبایی ما همیشه به تصوری از شی وابسته است، به شکلی که حس زیبایی چهره انسان است. وابسته به تصوری از این رقم است. ویژگی‌هایی که باید آنها را در اسب زیبا قلمداد کنیم باید در یک انسان زشت بدانیم و این قضاوت‌های زیبایی شناختی با توجه به تصور ما از اینکه انسان‌ها و اسب‌ها به طور کلی چگونه تعیین می‌شوند ، مشخص می‌شود.

به روشی مشابه، ویژگی‌هایی که در یک مجسمه زیبا هستند ممکن است در یک اثر معماری، جایی که به نظر می‌رسد ایده عملکرد حاکم بر ادراکات ما باشد، زیبا نباشند. در هر صورت، برداشت ما از زیبایی یک اثر هنری ما را ملزم می‌کند که از ویژگی متمایز هر شکل هنری آگاهی داشته باشیم و این موضوع را تا حد زیادی بی‌ربط به نگرانی‌هایمان، دسته اصلی هنر که ظاهراً تعلق داشتن. اما اگر چنین باشد ، دشوار است که دریابیم چگونه می توانیم با مطالعه مفهوم هنر، حوزه مورد علاقه زیبایی را روشن کنیم.

خواه این مفهوم یک اختراع اخیر باشد یا نه، مطمئناً یک وسواس جدید است. فلاسفه قرون وسطایی و رنسانس که به مشکلات زیبایی و سلیقه نزدیک می‌شدند – به عنوان مثال، سنت توماس آکوئیناس ، پیتر ابلارد و حتی لئون باتیستا آلبرتی – اغلب بدون اشاره به هنر، زیبایی را می نوشتند و نمونه اصلی آنها چهره و بدن انسان بود.

رویکرد مدرن به زیبایی شناسی در قرن هجدهم شکل گرفت، با تألیفاتی در مورد هنر ژان ژاک روسو، چارلز باتو و یوهان وینکلمن و نظریه‌های سلیقه پیشنهاد شده توسط سومین ارل شافتسبوری، فرانسیس هاچسون، لرد کمز (هنری هوم)، و آرچیبالد آلیسون.

این رویکرد نه تنها به دلیل علاقه روزافزون به هنرهای زیبا به عنوان یک پدیده منحصر به فرد انسانی بلکه به دلیل بیداری احساسات نسبت به طبیعت که طلوع جنبش رمانتیک را رقم زد، تحقق یافت. در حقیقت، در زیبایی شناسی كانت، طبیعت افتخارآمیز است و تنها نمونه‌هایی از آنچه او “زیبایی آزاد” می‌نامد بدون واسطه هیچ مفهوم آلاینده‌ای قابل ارزیابی است. از نظر کانت، هنر فقط یکی از موارد مورد علاقه زیبایی شناسی نبود. همچنین وابستگی آن به درک فکری دارای نقص مهلکی بود.

حتی بدون اتخاذ چنین موضع افراطی، دشوار است بپذیریم که مفهوم شکننده و تاریخی تعیین شده از هنر می‌تواند وزن یک نظریه زیبایی شناسی کامل را تحمل کند. اگر مورد زیبایی طبیعی را کنار بگذاریم، ما باید همچنان وجود فعالیت‌های انسانی (لباس، دکوراسیون، آداب و آراستگی) را که در آنها ذائقه عنصر اصلی است و در عین حال کاملاً از دنیای هنرهای زیبا حذف شده است، تشخیص دهیم. معمولاً تمایز بین هنرهای زیبا و هنرهای مفید و انجام فعالیت‌هایی که در شرح اخیر به آنها اشاره شده است، متداول است، اما روشن است که این یک ژست بیش نیست. نقاط شباهت بین هنر لباس و آهنگ‌سازی فقط به دلیل شباهت در علایقی است که این هنرها برای جلب آن اهمیت دارند.

دریافت کننده زیبایی شناسی (The aesthetic recipient) به چه معناست؟

از هر رویکردی که استفاده کنیم، یک سوال بسیار مهم وجود دارد که زیبایی شناسی به آن پاسخ می‌دهد: سوال از گیرنده هنر.

فقط موجوداتی از یک نوع خاص دارای منافع زیبایی شناختی و تجربه زیبایی شناسی هستند، هنر را تولید می کنند و از آن قدردانی می‌کنند. مفاهیمی مانند زیبایی، بیان و شکل را به کار می‌گیرند. چه چیزی باعث دسترسی این موجودات به این قلمرو می‌شود؟ این سوال حداقل به اندازه افلاطون قدمت دارد اما مهم‌ترین پاسخ مدرن خود را در فلسفه کانت دریافت کرد. وی اظهار داشت که نخست این که تنها موجودات عقلانی هستند که می‌توانند قضاوت کنند – قوه مورد علاقه زیبایی شناسی – و دوم این که عقلانیت اعمال‌شده در قضاوت زیبایی شناسی ناقص است.

موجودات عقلانی همان‌هایی هستند که مانند ما فکر و رفتار آنها را عقل هدایت می‌کند ، درمورد این‌که چه چیزی را باور کنیم و چه کاری انجام دهد تعمق می‌کنند و از طریق استدلال و اقناع بر عقاید و اعمال یک‌دیگر تأثیر می‌گذارند.

كانت استدلال كرد كه عقل هم تئوريک و هم عملی است و موجودات عاقل هم رفتار و هم انديشه خود را از عقل الهام گرفته و محدود می‌كنند. قانون هدایت‌کننده رفتار عقلانی، اخلاقی است که در الزام طبقه‌بندی شده گنجانده شده است و این امر ما را موظف می‌کند فقط براساس آن حداکثر عمل کنیم که در عین حال می‌توانیم به عنوان یک قانون جهانی عمل کنیم.

موجودات عاقل به موجب عقل عملی، خود و دیگران را در نوع خود تابع نظمی می‌دانند که طبیعت آنها نیست.

آنها با قانون منطقی رفتار می‌کنند و خود را اعضای بالقوه “پادشاهی غایت” می‌دانند که در آن خواسته‌های عقل برآورده می‌شوند. علاوه بر این، آنها به هر موجود عقلانی – شامل خود آنها – نگاه می‌کنند که توسط عقل و اخلاق ناشی از آن مقدس شده‌اند. آنها می‌دانند که با موجودات عقلانی باید همیشه به عنوان هدف، با ارزش ذاتی رفتار شود و هرگز به عنوان اشیای صرف که باید بر اساس اهدافی که متعلق به خودشان نیست، دفع شود.

ظرفیت دیدن چیزهای ذاتی با ارزش، غیر قابل تعویض یا به خودی خود یکی از مواهب مهم عقل است. اما فقط در عمل ما یا فقط در معاملات ما با سایر موجودات استدلالی اعمال نمی شود. همچنین ممکن است با تعمق نسبت به طبیعت به طور کلی انجام شود. در این حالت، ملاحظات عملی به تعویق افتاده است ، و ما از طبیعت عقب می‌مانیم و با نگرانی بی‌علاقه به آن نگاه می‌کنیم. چنین نگرشی نه تنها برای موجودات عاقل خاص است بلکه برای آنها ضروری است. بدون آن، آنها فقط از اهمیت و رابطه خود با دنیایی که در آن واقع شده اند درک خوبی دارند.

تدبر بی‌علاقه، از نظر کانت، هسته اصلی تجربه زیبایی شناسی و زمینه قضاوت درباره زیبایی است.

وی بدین ترتیب نتیجه گیری می‌کند (1) که فقط موجودات عقلانی دارای تجربه زیبایی هستند، (2) هر موجود عقلانی به تجربه زیبایی شناختی نیاز دارد و بدون آن به طور قابل توجهی ناقص است و (3) تجربه زیبایی شناسی در مجاورت اساسی قضاوت اخلاقی قرار دارد.

فلاسفه مدرن گاهی از کانت پیروی کرده اند ، و گاهی او را نادیده گرفته اند. با این حال ، به ندرت ، آنها تصمیم گرفته اند که نشان دهند تجربه زیبایی شناختی به مراتب فراتر از نژاد بشر است.

به عنوان مثال، صحبت در مورد یک گاو، که در خیره شدن به منظره ای توسط احساسات زیبایی تحت تأثیر قرار می‌گیرد، چه معنایی می تواند داشته باشد؟ چه چیزی در رفتار یا ترکیب ذهنی گاو می‌تواند چنین احساسی را بروز دهد؟ گرچه ممکن است یک گاو بی‌علاقه باشد اما مطمئناً نمی‌تواند بی علاقه باشد، به روشی که موجود منطقی بی علاقه است و آن علاقه شدیدترین علاقه است. در تأمل در چنین ملاحظاتی است که فرد می فهمد انگیزه زیبایی شناسی تا چه اندازه در طبیعت انسان نهفته است و جدا کردن این انگیزه از زندگی پیچیده ذهنی که انسان را از حیوانات متمایز می‌کند ، چقدر غیرممکن است. این شرط را باید هر فیلسوفی در ذهن داشته باشد که می‌خواهد با مسئله بسیار مهم رابطه زیبایی شناختی و اخلاقی روبرو شود.

تجربه زیبایی شناسی چیست؟

تجربیات زیبایی شناختی به عنوان محتمل‌ترین طیف وسیعی از پدیده‌های زیبایی شناختی و بدون پرسش از سوالات مهم فلسفی درباره ماهیت آنها آغاز می‌شود. آیا می توانیم یک نظریه، یک نگرش، یک شیوه قضاوت یا یک نوع تجربه را که از نظر زیبایی شناسی خاص است ، جدا کنیم؟ و اگر چنین است ، آیا می‌توانیم اهمیتی را که باعث می‌شود این کار فلسفی به خودی خود مهم باشد و به بسیاری از سوالات زیبایی، انتقاد و هنر مرتبط باشد، به آن نسبت دهیم؟

بسیاری از فلاسفه با استناد به كانت، از ایده نگرش زیبایی شناختی دفاع كردند زیرا از نگرانی‌های عملی، نوعی “فاصله گرفتن” یا عقب ایستادن، به تعبیر معمول، جدا شد.

بیان کلاسیک این موضع “” فاصله روانی “ادوارد بولغ (Edward Bullough) به عنوان یک عامل در هنر و یک اصل زیبایی شناختی است. مقاله ای که در سال 1912 در مجله روانشناسی انگلیس منتشر شده است. اما این نمی‌تواند کل داستان باشد. چه نوع مسیری پیش بینی شده است؟

عاشقان به چه حقی محبوب خود را زیبا می‌نامند؟ آیا فاصله به معنای عدم درگیری عملی است؟ اگر چنین باشد، چگونه می‌توانیم به چیزهایی که برای ما هدف دارند – چیزهایی مانند لباس، ساختمان یا دکوراسیون، نگرش زیبایی شناختی داشته باشیم؟ اما اگر این‌ها زیبایی شناسانه نیستند، آیا ما برای تعریف خود از این کلمه تلاش نسبتاً زیادی انجام نداده‌ایم؟

فرمول‌بندی خود کانت رضایت‌بخش‌تر بود. وی دریافت‌کنندگان تجربه زیبایی را نه به عنوان فاصله زیاد بلکه بی‌علاقه توصیف کرد به این معنی که گیرندگان با هدف لذت نه به عنوان وسیله‌ای برای کنجکاوی و نه به عنوان وسیله‌ای برای رسیدن به هدف رفتار نمی‌کنند. آنها آن شی را همانگونه كه خودش است و “جدا از هرگونه علاقه” تأمل می‌كنند.

با روحی مشابه، آرتور شوپنهاور (Arthur Schopenhauer) استدلال کرد که مردم می‌توانند از نظر زیبایی‌شناختی به هر چیزی توجه کنند مادامی که آن را در استقلال اراده خود را حفظ کنند – یعنی بدون توجه به هر کاربردی که ممکن است استفاده کنند.

آرتور شوپنهاور، 1855

نظریه معروف هنر به عنوان نوعی فعالیت “اجرا” از قطعه‌ای با چنین دیدگاهی است که در آن خلقت و قدردانی از اضطرارهای عادی وجود جدا شده و به اوقات فراغت تسلیم می‌شوند.

ساده ترین راه جمع بندی این رویکرد زیبایی شناسی از نظر دو گزاره اساسی است:

  • جسم زیبایی شناختی شی تجربه حسی است و به همین ترتیب از آن لذت می‌برد: شنیده می‌شود ، دیده می شود یا (در حالت محدود کننده) به صورت حسی تصور می‌شود.
  • در عین حال، موضوع زیبایی شناختی مورد توجه قرار می‌گیرد: شکل ظاهری آن موضوعی مورد علاقه ذاتی است و نه فقط به عنوان یک موضوع لذت حسی بلکه به عنوان مخزن اهمیت و ارزش نیز مورد مطالعه قرار می‌گیرد.

اولین این گزاره‌ها کلمه زیبایی شناسی را توضیح می‌دهد که در ابتدا توسط الکساندر باومگارتن (Alexander Baumgarten)، فیلسوف لایب نیتسی استفاده شد. باومگارتن اصطلاح یونانی را برای ادراک حسی (aisthēsis) وام گرفت تا نشان‌گر قلمرو دانش انضمامی باشد (قلمرو شعر) که در آن محتوایی به صورت حسی منتقل می‌شود. گزاره دوم، در اصل، پایه و اساس سلیقه است. این انگیزه تلاش ما برای ایجاد تبعیض منطقی بین آن دسته از اشیائی که شایسته توجه اندیشی هستند و مواردی که نیستند، را توصیف می‌کند.

تقریباً همه نظریه‌های زیبایی‌شناسی ایده آلیسم پس از کانت به این دو گزاره بستگی دارد و سعی دارد ویژگی‌های تجربه زیبایی شناختی و قضاوت زیبایی شناختی را از نظر سنتز حس و عقلی که آنها بیان می‌کنند، توضیح دهد.

هیچ یک از این دو پیشنهاد به وضوح مشخص نیست. در طول بحث‌های کانت و پیروی‌های فوری وی، “حسی” به “انضمامی” ، “فرد” ، “خاص” و “معین” شبیه می‌شود در حالی که “روشنفکر” به “انتزاعی” تشبیه می شود “جهانی” ، “عمومی” و “غیرقطعی” – همانندسازی‌هایی که امروزه با سوءظن شدید در نظر گرفته می‌شوند. با این وجود ، نظریه‌های بعدی بارها به این ایده بازگشتند که تجربه زیبایی شناختی شامل ترکیبی خاص از مولفه‌های فکری و حسی است و هم ویژگی‌های خاص آن و هم ارزش آن از چنین ترکیبی حاصل می‌شود.

این ایده به یک‌باره باعث ایجاد تناقضاتی می‌شود. مهم‌ترین مورد توسط کانت مورد توجه قرار گرفت، که آن را ضد سلیقه خواند. وی استدلال کرد، به عنوان یک تمرین عقلی، تجربه زیبایی شناختی ناگزیر باید به سمت یک انتخاب منطقی متمایل شود و بنابراین باید خود را به عنوان یک قضاوت تنظیم کند. با این حال، به نظر می‌رسد قضاوت زیبایی با خودش در تعارض است. این نمی‌تواند هم‌زمان زیبایی شناختی (بیان لذت حسی) و همچنین قضاوت (ادعای رضایت جهانی) باشد. اما به نظر می‌رسد همه موجودات عقلانی، به دلیل عقلانیت خود، در این قضاوت‌ها نقش دارند. از یک طرف، آنها در برخی از اشیا احساس لذت می‌کنند و این لذت فوری است – طبق گفته کانت، در هیچ مفهومی سازی یا تحقیق در علت، هدف یا قانون اساسی نیست. از طرف دیگر، آنها لذت خود را در قالب یک قضاوت ابراز می‌کنند ، “مثل اینکه زیبایی از کیفیت اشیا باشد” و بنابراین لذت خود را به عنوان عینی معتبر نشان می‌دهند. اما چگونه می‌تواند چنین باشد؟ لذت فوری است ، بدون هیچ استدلال و تحلیلی. بنابراین چه چیزی این تقاضای توافق جهانی را مجاز می داند؟

هرچند به ایده زیبایی نزدیک می شویم ، این تناقض را پیدا می کنیم که در حال ظهور است. ایده ها ، احساسات و قضاوت های ما دقیقاً به دلیل ارتباط مستقیم آنها با لذت حسی ، زیبایی شناختی خوانده می شوند. از این رو ، نمی توان درباره زیبایی شیئی که هرگز با آن برخورد نکرده است قضاوت کرد. قضاوت های علمی ، مانند اصول عملی ، می توانند “دست دوم” دریافت شوند. به عنوان مثال می توانم شما را به عنوان حقایق فیزیک یا سودمندی راه آهن به عنوان اقتدار خود در نظر بگیرم. اما اگر آثاری از هر دو هنرمند را ندیده و نشنیده باشم ، نمی توانم شما را به عنوان شایسته لیوناردو یا موتسارت به عنوان اقتدار خود در نظر بگیرم. به نظر می رسد از این امر نتیجه می شود که هیچ قاعده و اصولی در مورد قضاوت زیبایی شناختی وجود ندارد ، زیرا من باید بلافاصله لذت را از درک موضوع حس کنم و با هیچ دلیل اثبات کننده نمی توان در مورد آن صحبت کرد. این همیشه تجربه است ، و هرگز اندیشه مفهومی ، حق قضاوت زیبایی شناختی را می دهد ، به طوری که هر چیزی که تجربه یک شی al را تغییر دهد ، اهمیت زیبایی شناختی آن را نیز تغییر دهد. همانطور که کانت گفت ، قضاوت زیبایی شناختی “فارغ از مفاهیم است” ، و زیبایی به خودی خود مفهومی نیست.

به نظر می‌رسد چنین نتیجه‌ای با این واقعیت که قضاوت زیبایی‌شناختی نوعی قضاوت است، ناسازگار است. وقتی چیزی را زیبا توصیف می‌کنم، منظورم صرفاً خوشایند بودن من نیست: من در مورد آن صحبت می‌کنم ، نه در مورد خودم، و اگر به چالش کشیده شوم، سعی می‌کنم دلایل دیدگاه خود را پیدا کنم. من احساس خود را توضیح نمی‌دهم اما با اشاره به ویژگی‌های شی آن زمینه را برای آن فراهم می‌کنم.

هر جستجوی دلایل دارای ویژگی “جهانی” عقلانیت است: در واقع می‌گویم که دیگران، تا آنجا که منطقی هستند، باید دقیقاً همان لذت را داشته باشند که من احساس می‌کنم. من که بی علاقه بوده‌ام ، علایق خود را کنار گذاشته‌ام و همه آنها را که باعث قضاوت من نسبت به من می‌شود ، با آنها همراه می‌کنم.

قضاوت سلیقه بر اساس مفاهیم است، زیرا در غیر این صورت حتی جای اختلاف برای موضوع یا ادعای توافق لازم دیگران وجود نخواهد داشت.

به طور خلاصه، به نظر می‌رسد که عبارت داوری زیبایی شناختی از نظر اصطلاحات متناقض است و در اصطلاح اول دقیقاً اشاره به ملاحظات عقلانی را که در اصطلاح دوم تأیید می‌کند ، انکار می‌کند.

این تناقض، که ما از زبان کانت بیان کردیم ، برای فلسفه کانت عجیب نیست. برعکس، هر فیلسوف یا منتقدی که تجربه زیبایی شناسی را جدی می‌گیرد تنش بین محدودیت‌های حسی و عقلی بر آن را تشخیص می‌دهد.

از یک طرف ، تجربه زیبایی شناختی ریشه در لذت حسی فوری از شی خود از طریق عمل ادراک دارد. از طرف دیگر، به نظر می رسد فراتر از لذت بردن از معنایی است که به قدرت استدلال ما خطور می‌کند و از آنها قضاوت می‌کند. بنابراین انتقاد، توجیه مستدل قضاوت زیبایی شناختی، نتیجه‌ای اجتناب‌ناپذیر از تجربه زیبایی شناسی است. با این حال، دلایل مهم هرگز نمی‌توانند صرفاً روشنفکرانه باشند. آنها همیشه حاوی اشاره به نحوه درک یک شی هستند.