0

10 گزیده شعر سعدی از بهترین اشعار بوستان و غزل {+معنی شعر}

سعدی شیرازی

سعدی شیرازی بی‌تردید از بزرگ‌ترین و روشن‌فکرترین شاعران ایران است که آسمان ادبیات فارسی را به نور خود روشن ساخت. زبان استادانه و فصیح او زبان دل و عشق و محبت و نشانه تمام عیار آدمیت به همان معنی بسیار کاملی است که خود بیان کرده است. شعر سعدی سرشار از پندها و نکاتی است که در سرتاسر فرهنگ و زندگی ایرانی گسترده شده است. در این مطلب به اختصار به معرفی این ادیب بزرگ و گزیده بهترین اشعار سعدی با معنی شعر و توضیح و تفسیر پرداختیم. با ما همراه باشید.

سعدی کیست؟ درباره زندگی سعدی و سفرهای زیاد سعدی در جهان

سعدی در سال 606 هجری در شهر شیراز در خاندانی که همه از عالمان دین بودند به دنیا آمد. پدرش در جوانی سعدی درگذشت. سعدی در شیراز مقدمات علوم ادبی و دینی را آموخت و در سال 620 به بغداد رفت و در مدرسه نظامیه آن‌جا مشغول به تحصیل شد.

سعدی به سیر آفاق و انفس علاقه‌مند بود و به همین جهت به سفری طولانی پرداخت و در بغداد و شام و حجاز تا شمال آفریقا سیاحت و با طبقات مختلف مردم آمیزش کرد.

سعدی درباره سفرهایش این‌چنین می‌گوید:

در اقصای عالم بگشتم بسی / به سر بردم ایام با هر کسی

تمتع به هر گوشه‌ای یافتم / ز هر خرمنی خوشه‌ای یافتم

پس از این سفرها در سال 655 با کوله‌باری از تجربه و دانش به شیراز بازگشت.

در این زمان اتابک ابوبکر بن سعد زنگی در فارس حکومت می‌کرد و امنیت و آرامش برقرار بود. سعدی از آن پس، عمر خود را به سرودن غزل ها و قصیده و تایف رساله‌های مختلف و سخن‌رانی گذراند. در این دوران شعر سعدی شروع به تولد کرد. چندی بعد سعدی به مکه رفت و از راه تبریز به شیراز بازگشت.

وفات سعدی را بین سال‌های 690 تا 695 ه.ق ذکر کرده‌اند و مقبره‌اش در رکن‌آباد شیراز است.

آرامگاه سعدی در شیراز

اشعار سعدی چه زمان و به چه شکل خلق شد؟

در سال 655 ه.ق «سعدی‌نامه» یا همان بوستان سعدی به نظم درآمد.

علاوه بر این قصاید، غزلیات ، قطعات ، ترجیع‌بند ، رباعیات و مقالات عربی دارد که در این زمینه بی‌نظیر است.

نکته مهم درباره شعر سعدی این است که او در عصر خود از شهرت و اعتبار خاصی بهره‌مند گردیدو سخنانس مورد استقبال شاعران هم‌عصرش قرار گرفت.

اشعار سعدی از شاهکارهای بی‌رقیب در شعر فارسی است. بوستان سعدی به نام ابوبکر سعد بن زنگی است و کتاب را به او تقدیم داشته است. بوستان سعدی در اخلاق و وعظ و تحقیق و شامل 10 باب به شرح زیر است:

  1. عدل
  2. احسان
  3. عشق
  4. تواضع
  5. رضا
  6. ذکر
  7. تربیت
  8. شکر
  9. توبه
  10. مناجات

شعر سعدی پس از صدها سال هنوز تازه و زنده است. نکاتی که در اشعار سعدی ذکر شده حتی در جامعه امروزی نیز معنی و مفهوم غنی دارد. امید است این مطلب کمکی در راستای شناخت بهتر این شاعر بلندآوازاه ایران باشد. در ادامه به معرفی برخی از گلچین اشعار سعدی گزیده بهترین اشعار با شرح و بسط و معنی خواهیم پرداخت.

1- همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن

تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی

نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به

که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی

دل دردمند ما را که اسیر توست یارا

به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی

نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا

تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی

برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را

تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی

دل هوشمند باید که به دلبری سپاری

که چو قبله‌ایت باشد به از آن که خود پرستی

چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد

چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی

گله از فراق یاران و جفای روزگاران

نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی

معنی شعر: اولین شعر سعدی که در این گلچین اشعار برای شما در نظر گرفته‌ایم دارای مضامینی زیبا در وصف خدا است. سعدی در این شعر به زیبایی به وصف ارتباط با خدا و ماهیت ازلی تا ابدی خداوند پرداخته است. عبارت دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی در این شعر سعدی مشخصا به ماهیت فنا‌ناپذیر خدا اشاره کرده است. معنی کلی این شعر سعدی در این باره است که خود را در برابر عظمت عالم و خدا هیچ پندار و گلایه‌ای مکن.

2- به نام خداوند جان آفرین ، مشهورترین شعر سعدی

به نام خداوند جان آفرین

حکیم سخن در زبان آفرین

خداوند بخشندهٔ دستگیر

کریم خطا بخش پوزش پذیر

عزیزی که هر کز درش سر بتافت

به هر در که شد هیچ عزت نیافت

سر پادشاهان گردن فراز

به درگاه او بر زمین نیاز

نه گردن کشان را بگیرد به فور

نه عذرآوران را براند به جور

وگر خشم گیرد ز کردار زشت

چو بازآمدی ماجرا در نوشت

اگر با پدر جنگ جوید کسی

پدر بی گمان خشم گیرد بسی

وگر خویش راضی نباشد ز خویش

چو بیگانگانش براند ز پیش

وگر بنده چابک نباشد به کار

عزیزش ندارد خداوندگار

وگر بر رفیقان نباشی شفیق

به فرسنگ بگریزد از تو رفیق

وگر ترک خدمت کند لشکری

شود شاه لشکرکش از وی بری

ولیکن خداوند بالا و پست

به عصیان در رزق بر کس نبست

دو کونش یکی قطره از بحر علم

گنه بیند و پرده پوشد به حلم

ادیم زمین، سفرهٔ عام اوست

بر این خوان یغما چه دشمن چه دوست

اگر بر جفا پیشه بشتافتی

که از دست قهرش امان یافتی؟

بری ذاتش از تهمت ضد و جنس

غنی ملکش از طاعت جن و انس

پرستار امرش همه چیز و کس

بنی آدم و مرغ و مور و مگس

چنان پهن خوان کرم گسترد

که سیمرغ در قاف قسمت خورد

لطیف کرم گستر کارساز

که دارای خلق است و دانای راز

مر او را رسد کبریا و منی

که ملکش قدیم است و ذاتش غنی

یکی را به سر برنهد تاج بخت

یکی را به خاک اندر آرد ز تخت

کلاه سعادت یکی بر سرش

گلیم شقاوت یکی در برش

گل ستان کند آتشی بر خلیل

گروهی بر آتش برد ز آب نیل

گر آن است، منشور احسان اوست

ور این است، توقیع فرمان اوست

پس پرده بیند عملهای بد

هم او پرده پوشد به آلای خود

به تهدید اگر برکشد تیغ حکم

بمانند کروبیان صم و بکم

وگر در دهد یک صلای کرم

عزازیل گوید نصیبی برم

به درگاه لطف و بزرگیش بر

بزرگان نهاده بزرگی ز سر

فروماندگان را به رحمت قریب

تضرع کنان را به دعوت مجیب

بر احوال نابوده، علمش بصیر

به اسرار ناگفته، لطفش خبیر

به قدرت، نگهدار بالا و شیب

خداوند دیوان روز حسیب

نه مستغنی از طاعتش پشت کس

نه بر حرف او جای انگشت کس

قدیمی نکوکار نیکی پسند

به کلک قضا در رحم نقش بند

ز مشرق به مغرب مه و آفتاب

روان کرد و بنهاد گیتی بر آب

زمین از تب لرزه آمد ستوه

فرو کوفت بر دامنش میخ کوه

دهد نطفه را صورتی چون پری

که کرده‌ست بر آب صورتگری؟

نهد لعل و پیروزه در صلب سنگ

گل و لعل در شاخ پیروزه رنگ

ز ابر افکند قطره‌ای سوی یم

ز صلب افکند نطفه‌ای در شکم

از آن قطره لولوی لالا کند

وز این، صورتی سرو بالا کند

بر او علم یک ذره پوشیده نیست

که پیدا و پنهان به نزدش یکیست

مهیاکن روزی مار و مور

اگر چند بی‌دست و پایند و زور

به امرش وجود از عدم نقش بست

که داند جز او کردن از نیست، هست؟

دگر ره به کتم عدم در برد

وز انجا به صحرای محشر برد

جهان متفق بر الهیتش

فرومانده از کنه ماهیتش

بشر ماورای جلالش نیافت

بصر منتهای جمالش نیافت

نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهم

نه در ذیل وصفش رسد دست فهم

در این ورطه کشتی فروشد هزار

که پیدا نشد تخته‌ای بر کنار

چه شبها نشستم در این سیر، گم

که دهشت گرفت آستینم که قم

محیط است علم ملک بر بسیط

قیاس تو بر وی نگردد محیط

نه ادراک در کنه ذاتش رسید

نه فکرت به غور صفاتش رسید

توان در بلاغت به سحبان رسید

نه در کنه بی چون سبحان رسید

که خاصان در این ره فرس رانده‌اند

به لااحصی از تک فرومانده‌اند

نه هر جای مرکب توان تاختن

که جاها سپر باید انداختن

وگر سالکی محرم راز گشت

ببندند بر وی در بازگشت

کسی را در این بزم ساغر دهند

که داروی بیهوشیش در دهند

یکی باز را دیده بردوخته‌ست

یکی دیدها باز و پر سوخته‌ست

کسی ره سوی گنج قارون نبرد

وگر برد، ره باز بیرون نبرد

بمردم در این موج دریای خون

کز او کس نبرده‌ست کشتی برون

اگر طالبی کاین زمین طی کنی

نخست اسب باز آمدن پی کنی

تأمل در آیینهٔ دل کنی

صفایی به تدریج حاصل کنی

مگر بویی از عشق مستت کند

طلبکار عهد الستت کند

به پای طلب ره بدان جا بری

وز آنجا به بال محبت پری

بدرد یقین پرده‌های خیال

نماند سراپرده الا جلال

دگر مرکب عقل را پویه نیست

عنانش بگیرد تحیر که بیست

در این بحر جز مرد راعی نرفت

گم آن شد که دنبال داعی نرفت

کسانی کز این راه برگشته‌اند

برفتند بسیار و سرگشته‌اند

خلاف پیمبر کسی ره گزید

که هرگز به منزل نخواهد رسید

مپندار سعدی که راه صفا

توان رفت جز بر پی مصطفی

معنی شعر: بی‌شک این شعر سعدی بین ما ایرانیان دارای شهرت زیاد است. شاید بارها به هنگام آغاز کارهای زندگی خود مصرع اول این شعر زیبا و ماندگار را تکرار کرده باشیم. این شعر از بخش اول بوستان سعدی که به سرآغاز معروف است انتخاب شده است. این شعر نیز مانند شعر قبلی در وصف خدا و عظمت و قدرت لایزال او است. یکی از تعابیر زیبا که جا دارد به آن اشاره نماییم بیت ” جهان متفق بر الهیتش / فرومانده از کنه ماهیتش” است. سعدی می‌گوید جهان همگی بر وجود خدا تایید دارند و از درک ماهیت او عاجز هستند.

آرامگاه سعدی شیرازی

3- اگر هوشمندی به معنی گرای

اگر هوشمندی به معنی گرای

که معنی بماند ز صورت به جای

که را دانش و جود و تقوی نبود

به صورت درش هیچ معنی نبود

کسی خسبد آسوده در زیر گل

که خسبند از او مردم آسوده دل

غم خویش در زندگی خور که خویش

به مرده نپردازد از حرص خویش

زر و نعمت اکنون بده کان تست

که بعد از تو بیرون ز فرمان تست

نخواهی که باشی پراکنده دل

پراکندگان را ز خاطر مهل

پریشان کن امروز گنجینه چست

که فردا کلیدش نه در دست تست

تو با خود ببر توشه خویشتن

که شفقت نیاید ز فرزند و زن

کسی گوی دولت ز دنیا برد

که با خود نصیبی به عقبی برد

به غمخوارگی چون سرانگشت من

نخارد کس اندر جهان پشت من

مکن، بر کف دست نه هر چه هست

که فردا به دندان بری پشت دست

به پوشیدن ستر درویش کوش

که ستر خدایت بود پرده پوش

مگردان غریب از درت بی نصیب

مبادا که گردی به درها غریب

بزرگی رساند به محتاج خیر

که ترسد که محتاج گردد به غیر

به حال دل خستگان در نگر

که روزی تو دلخسته باشی مگر

درون فروماندگان شاد کن

ز روز فروماندگی یاد کن

نه خواهنده‌ای بر در دیگران؟

به شکرانه خواهنده از در مران

معنی شعر: این شعر گزیده از باب دوم بوستان سعدی است که این باب درباره احسان است. اشاره جالب سعدی به معنی زندگی بسیار قابل تامل است. اگرچه بسیاری از فلاسفه غربی و ایرانی فلسفه گرایش به یافتن معنی برای زندگی را متعلق به قرن 20 و اندیشمندانی نظیر سارتر و… می‌دانند اما سعدی شیرازی، این شاعر بزرگ و ماندگار قرن‌ها پیش اهمیت دادن به معنی زندگی را اصل اول و آخر رستگاری بیان کرده است. هم‌چنین ضرب‌المثل معروف ایرانی «کس نخارد پشت من» برگرفته از بیت « نخارد کس اندر جهان پشت من» در این شعر زیبا است.

4- به مجنون کسی گفت که ای نیک پی

به مجنون کسی گفت کای نیک پی

چه بودت که دیگر نیایی به حی؟

مگر در سرت شور لیلی نماند

خیالت دگر گشت و میلی نماند؟

چو بشنید بیچاره بگریست زار

که ای خواجه دستم ز دامن بدار

مرا خود دلی دردمند است ریش

تو نیزم نمک بر جراحت مریش

نه دوری دلیل صبوری بود

که بسیار دوری ضروری بود

بگفت ای وفادار فرخنده خوی

پیامی که داری به لیلی بگوی

بگفتا مبر نام من پیش دوست

که حیف است نام من آنجا که اوست

معنی شعر: این شعر منتخب از باب سوم بوستان و درباره عشق است. اشعار عاشقانه سعدی علاوه بر زیبایی و وصف مستی و شور عاشق همانند سایر اشعار وی از نکات و حکایت و پند سرشار است. این شعر حکایت مجنون است که مردی از او پرسید که چرا به قبیله (حی) باز نمی‌گردی؟ مگر شور و عشق لیلی در تو نیست؟ مجنون با شنیدن این حرف به گریه می‌افتد و دوری را ضرورت عشق بیان می‌کند. این شعر سعدی یک حکایت کوتاه و زیبا درباره عشق است.

5- آن را که غمی چون غم من نیست چه داند

آن را که غمی چون غم من نیست چه داند

کز شوق توام دیده چه شب می‌گذراند

وقت است اگر از پای درآیم که همه عمر

باری نکشیدم که به هجران تو ماند

سوز دل یعقوب ستمدیده ز من پرس

کاندوه دل سوختگان سوخته داند

دیوانه گرش پند دهی کار نبندد

ور بند نهی سلسله در هم گسلاند

ما بی تو به دل برنزدیم آب صبوری

در آتش سوزنده صبوری که تواند

هر گه که بسوزد جگرم دیده بگرید

وین گریه نه آبیست که آتش بنشاند

سلطان خیالت شبی آرام نگیرد

تا بر سر صبر من مسکین ندواند

شیرین ننماید به دهانش شکر وصل

آن را که فلک زهر جدایی نچشاند

گر بار دگر دامن کامی به کف آرم

تا زنده‌ام از چنگ منش کس نرهاند

ترسم که نمانم من از این رنج دریغا

کاندر دل من حسرت روی تو بماند

قاصد رود از پارس به کشتی به خراسان

گر چشم من اندر عقبش سیل براند

فریاد که گر جور فراق تو نویسم

فریاد برآید ز دل هر که بخواند

شرح غم هجران تو هم با تو توان گفت

پیداست که قاصد چه به سمع تو رساند

زنهار که خون می‌چکد از گفته سعدی

هرک این همه نشتر بخورد خون بچکاند

معنی شعر: سعدی در این شعر عاشقانه می‎فرماید که کسی که داغ چشم‌انتظاری عاشق را نکشیده حال من را درک نمی‌کند. این یکی از غزلیات سعدی است که در آن حس غم عاشق به خوبی بیان شده است. در ادامه سعدی به وصف حال عشق می‌پردازد. می‌گوید کسی که زهر جدایی نکشیده باشد، شیرینی رسیدن به معشوق را درک نخواهد کرد. کلمه «نشتر» در بیت آخر به معنای فلز داغ و تیز است که برای از بین بردن زخم در گوشت فرو می‌شود. کنایه از سختی زجرآور عشق است.

6- دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی‌بینم

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی‌بینم

دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی‌بینم

دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی‌آید

دمم با جان برآید چون که یک همدم نمی‌بینم

مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده

ولیکن با که گویم راز چون محرم نمی‌بینم

قناعت می‌کنم با درد چون درمان نمی‌یابم

تحمل می‌کنم با زخم چون مرهم نمی‌بینم

خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه

که من تا آشنا گشتم دل خرم نمی‌بینم

نم چشم آبروی من ببرد از بس که می‌گریم

چرا گریم کز آن حاصل برون از نم نمی‌بینم

کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد

به امید دمی با دوست وان دم هم نمی‌بینم

معنی شعر: این شعر زیبا نیز از غزلیات سعدی انتخاب شده است. سعدی می‌گوید که هیچ دلی نیست که غمی در آن نباشد. سعدی می‌گوید رازی در دل دارد که نمی‌تواند آن را با دیگران بازگو کند. به همین دلیل با درد خود می‌سازم و چون مرهمی نیست زخم را تحمل می‌کنم. این شعر عاشقانه و زیبا از سعدی بارها توسط خوانندگان مختلف استفاده شده است.

7- یکی پر طمع پیش خوارزمشاه

یکی پر طمع پیش خوارزمشاه

شنیدم که شد بامدادی پگاه

چو دیدش به خدمت دوتا گشت و راست

دگر روی بر خاک مالید و خاست

پسر گفتش ای بابک نامجوی

یکی مشکلت می‌بپرسم بگوی

نگفتی که قبله‌ست سوی حجاز

چرا کردی امروز از این سو نماز؟

مبر طاعت نفس شهوت پرست

که هر ساعتش قبلهٔ دیگر است

مبر ای برادر به فرمانش دست

که هر کس که فرمان نبردش برست

قناعت سرافرازد ای مرد هوش

سر پر طمع بر نیاید ز دوش

طمع آبروی توقر بریخت

برای دو جو دامنی در بریخت

چو سیراب خواهی شدن ز آب جوی

چرا ریزی از بهر برف آبروی؟

مگر از تنعم شکیبا شوی

وگرنه ضرورت به درها شوی

رو خواجه کوتاه کن دست آز

چه می‌بایدت ز آستین دراز؟

کسی را که درج طمع در نوشت

نباید به کس عبد و خادم نبشت

توقع براند ز هر مجلست

بران از خودش تا نراند کست

معنی شعر: این حکایت سعدی گزیده از باب ششم بوستان سعدی (قناعت) است.معنی برخی کلمات دشوار: 1-توقر به معنی وقار و سنگینی 2- از تنعم به معنی از نداشتن نعمت و رفاه 3- درج به معنی طومار و نوشته 4- درنوششت به معنی درهم پیچید / این حکایت سعدی انسان را توصیه به این می‌کند که خواسته خود را جز از خداوند نخواه و جز به سمت خدا و قبله خداوند سر خم نکن.

8- شنیدم که از پارسایان یکی، به طیبت بخندید با کودکی

شنیدم که از پارسایان یکی

به طیبت بخندید با کودکی

دگر پارسایان خلوت نشین

به عیبش فتادند در پوستین

به آخر نماند این حکایت نهفت

به صاحب نظر باز گفتند و گفت

مدر پرده بر یار شوریده حال

نه طیبت حرام است و غیبت حلال!

معنی شعر: این شعر که در باب هفتم (در عالم تربیت) از بوستان سعدی آمده حاوی یک نکته اخلاقی است. داستان از این قرار است که یک فرد پارسا و درست‌کار روزی به شوخی (طیبت) با یک کودک خندید. سایر افراد پارسا در خلوت پشت این فرد غیبت کردند. ماجرا به گوش فرد رسید و پاسخ داد نباید فردی که حالی شوریده دارد را مسخره کرد چرا که شوخی حرام نیست ولی غیبت حرام است.

9- سگی پای صحرا نشینی گزید

سگی پای صحرانشینی گزید

به خشمی که زهرش ز دندان چکید

شب از درد بیچاره خوابش نبرد

به خیل اندرش دختری بود خرد

پدر را جفا کرد و تندی نمود

که آخر تو را نیز دندان نبود؟

پس از گریه مرد پراکنده روز

بخندید کای بابک دلفروز

مرا گر چه هم سلطنت بود و بیش

دریغ آمدم کام و دندان خویش

محال است اگر تیغ بر سر خورم

که دندان به پای سگ اندر برم

توان کرد با ناکسان بد رگی

ولیکن نیاید ز مردم سگی

معنی شعر: این شعر سعدی حاوی نکته اخلاقی بسیار دقیقی در رابطه انسان و حیوانات است. در حالی که می‌بینیم امروزه بسیاری افراد رفتار ناپسندی با حیوانات به خصوص سگ‌ها دارند، سعدی، این مرد بزرگ ادبیات ایران، به این موضوع پرداخته است. داستان این حکایت که از باب چهارم بوستان سعدی انتخاب شده است. بسیار جالب توجه است. روزی یک سگ پای مردی صحرانشین را به شدت گاز گرفت. مرد با حال خراب در منزل افتاده بود که دختر کوچک او پرسید که پدر آیا تو خود دندان نداشتی؟ چرا سگ را گاز نگرفتی؟ مرد خندید که حتی اگر شمشیر به سرم بزنند هرگز آزاری به یک سگ نمی‌رسانم. می‌توان با افراد ناکس بدذاتی کرد اما نباید از انسان رفتاری مشابه حیوانات سر بزند.

10- یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم از اشعار عاشقانه سعدی

یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم

زان دو لب شیرینت صد شور برانگیزم

گر قصد جفا داری اینک من و اینک سر

ور راه وفا داری جان در قدمت ریزم

بس توبه و پرهیزم کز عشق تو باطل شد

من بعد بدان شرطم کز توبه بپرهیزم

سیم دل مسکینم در خاک درت گم شد

خاک سر هر کویی بی فایده می‌بیزم

در شهر به رسوایی دشمن به دفم برزد

تا بر دف عشق آمد تیر نظر تیزم

مجنون رخ لیلی چون قیس بنی عامر

فرهاد لب شیرین چون خسرو پرویزم

گفتی به غمم بنشین یا از سر جان برخیز

فرمان برمت جانا بنشینم و برخیزم

گر بی تو بود جنت بر کنگره ننشینم

ور با تو بود دوزخ در سلسله آویزم

با یاد تو گر سعدی در شعر نمی‌گنجد

چون دوست یگانه شد با غیر نیامیزم

معنی شعر: آخرین گزیده اشعار سعدی برای شما یکی از غزلیات بسیار زیبا و دلنشین او است. سعدی با معشوق سخن می‌گوید و بیان دارد که برای رسیدن به معشوق حاضر است هرکاری بکند و جان خود را نیز فدای معشوق نماید. در بیت یکی به آخر می‌گوید حتی بهشت (جنت) را بی‌تو نمی‌خواهم.

به شعر ایرانی علاقه‌مندید؟

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مشاهده بیشتر